تبليغاتX
در مورد سينما
در مورد سينما
شايد هم درباره خودم
درباره وبلاگ
منصور فروزش
فیلمساز
داور دانشجوئی 26امین جشنواره بین المللی فیلم فجر
-------
22 خرداد روز حماسه
منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پروفايل منصور فروزش
پست الکترونيک
موضوعات مطالب
علمی
درباره خودم
درباره سینما
عکس
خبر
آرشيو مطالب
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته اوّل مرداد 1384
هفته چهارم تیر 1384
پيوندهاي روزانه
سید علی مجد
محمد سعید اکبرزاده
جعفر مرتضوی
دل مشغولی ها
بیراهه
پيوندها
قلم / حسن مبینی زاده
ديدنت / مهدي مريزاد ( عكاس خبرنگار فارس )
خاموشي / مهسا برزو
دکتر فرخ باور
يادداشت هاي دورشهر / جعفر مرتضوي
و اینک لحظه اعدام یک عاشق رسید.../ الياس ايماني
سینماوتلویزیون / علیرضا نجف زاده
واژه هاي معلق / فائزه فرقاني
پادشاه دل / محمد فراهاني
آوا / مهري ابراهيمي
شايد يه خاطره
صحنه پيوسته به جاست / هادي شيخ
بغضگاه / احمد بهمني
ترانه سوزي / علي عرب
زائر باراني / عليرضا شفيعي (پسر خاله)
هنر ملی / گوهر مرید
نمی دانم ها / مهدی غلامی










امكانات
 

بیراهه

یادم می آید روزهای کودکی ام که هیچ نبودم جز بازیگری برای به بازی درآوردن اسباب بازی هایی که حالا دیگر برایشان تره هم خورد نمی کنم .

 یادم می آید کودکی ام که به شوق رفتن در کوچه و بازی با توپ پلاستیکی ۱۰ تومانی که برای خریدنش پول ها جمع می کردیم منتظر رفتن پدر ساعت ها منتظر می ماندم و در رویایم با توپ چهل تیکه سیاه و سفید گل ها می زدم ...

این را هم هیچ وقت یادم نمی رود همیشه پدر می گفت حواست باشد دشمن شادم نکنی ...

این روز های موهایم سپید شده نه از فرط پیری که از خنده دشمنانی که بر گور پدر به من می خندند و شادی می کنند ... انگار چهل عروسی را به چله نشسته اند ...

آه پدر .... پدر ... بیدار شو ... پدر خوبم ... بردن نامت بوی خون قربانی می دهد ... نگاه کن و ببین که دشمنان شادند و دشنام می دهند خاکی را که هنوز وقت درو کردنش نرسیده است ...

تنها مانده ام با نگاههایی که زیر لب می خندند...

بوی خون را به خوبی استشمام می کنم ...

نمی خواهم دلم را به بودن عکس سیاه و سفیدت خوش کنم که روبان سیاه کنار آن خاک گرفته است ...

راستی پدر دیگر عکست روی طاقچه نیست ... گذاشتمش توی انباری کنار آن همه کتاب هایی که برایم به امید آن می خواندی که دشمن شادت نکنم ...

برای حرف هایت تره هم خورد نمیکنم ...

با خنده این کار را میکنم ...

آخر چهل عروسی را چله نشسته ام ....


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |
این روزها همه چیز عجیب شده است و به هر سمتی که نگاه می کنم عکس ها را می بینم و رنگها را که چشمانت را می زنند و فریاد هایی که بلند است و با هم به اصطلاح بحث می کنند . در روزنامه ها ارقام زیادی چاپ می کنند که پسوندشان دلار است و پیشوندشان هزار آن وسط ها هم ملیون و ملیارد جا خوش کرده است . به قول یکی از دوستانم می گفت نه نجوم می دانم و نه ارقام نجومی اما امروز او هم مچهایش رنگی شده و به هیچ چیز فکر نمی کند جز آینده ... فهمیدم که دروغ گفته است که نجوم نمی داند و ارقام نجومی شاید هم راست گفته باشد اما مطمئنم که خودم لااقل راست می گویم نه نجوم می دانم و نه ارقام نجومی .  فقط به تک برگه سفیدی نگاه می کنم که هر بار به نشانه تسلیم پرتابش می کنم در جائی که به چشم او گودالی است و در چشم من یک صندوق که او هم رنگش سفید است .

من هم سفیدم اما سفید از جنس تسلیم ...

گاهی اوقات به آینده هم فکر میکنم ...

پی نوشت :

اگر میلیون و میلیارد را اشتباه نوشته ام بذارید به حساب اینکه " نه نجوم می دانم و نه ارقام نجومی "


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

صندلی های روبرو ....

صدای بوق درهای مترو که خبر از بسته شدن آنها می دادند به گوش می رسید و من که حالا جای خوبی برای خودم پیدا کرده بودم نشسته بودم داشتم به مزخرفاتی که هندزفری در گوشم می نواخت گوش می دادم .

سرم را به این ور و آن ور چرخاندم و سر و گوشی آب دادم کم و بیش واگنی که من در آن بودم خلوت بود چند بچه کمی آن طرف تر از من نشسته بودند و با هم حرف می زدند این را لب های آنها به من می فهماند . پیرمردی هم که به شیشه انتهای نیمکت تکیه داده حالا کاملا خوابش برده بود . و یک زن که داشت با التماس از مردم پول می گرفت و در هر تغییر سرعت مترو چهره مظلومتری به خود می گرفت چون حس گدائی اش با زمین خوردن همراه می شد و این صحنه بدیعی را خلق می کرد . سرم را چرخاندم دقیقا روی صندلی روبرویی خودم . یک زن نشسته بود سریع سرم را چرخاندم که زیاد به او نگاه نکنم . اما احساس کردم چیزی عجیب در رفتارش هویداست و نیازمند کاوش بیشتر است . دوباره چشمانم را به سمت او بردم و دیدم دارد مدام به سمت من نگاه می کند و دستش را در موهایش می کشد و گاهی هم به صورتش ور می رود می فهمیدم که می خواهد چیزی به من بگوید اما نمی فهمیدم که چه چیزی ... . سرم را سریع پائین انداختم و به خودم تلقین کردم که اشتباه می کنم . چند لحظه گذشت آرام سرم را بلند کردم و هنوز همان اتفاقات می افتاد . از جایم بلند شدم و محکم یک سیلی به صورت خدم زدم که صدایش را خود من هم شنیدم میخواستم ببینم که خوابم یا بیدارم که بیدار بودم . همه به سمت من نگاه می کردند و زن هم داشت به من نگاه می کرد و عکس العملی نشان نمیداد. سر جایم نشستم و با نگاهی به این طرف و آن طرف به دوستان هم واگنی فهماندم که نگاهم نکنند و بس است این همه تحقیری که در حق من روا داشته اند و آنها هم که انگار به خوردن یک قهوه دعوت شده اند سریع پذیرفتند و نگاههایشان را یک به یک از من دزدیدند .

سرم پایین بود و به آهنگها گوش می دادم . دوباره برای اطمینان سرم را بالا آوردم و دیدم که زن دوباره به کارهای قبلی ادامه می دهد . زمان به سختی می گذشت کمرم عرق کرده بود و در خودم خجالت می کشیدم و توی دلم به تهاجم فرهنگی فحش می دادم . سریع از جایم بلند شدم به ایستگاهی که می خواستم رسیدم و خوشحال بودم از اینکه هم از شر نگاههای زن راحت می شوم و هم اینکه او به مقصود شومش نمی رسد . از در مترو پریدم بیرون هنوز زن داشت به اداهایش ادامه می داد چند لحظه ایستادم و به کارهایش دقت کردم که فهمیدم در شیشه ای که تا چند لحظه پیش که من نشسته بودم پشت سرم بود موهایش را درست می کرده و از شیشه به عنوان آینه استفاده میکرده است در خودم فرو رفتم بوئی عجیب در مغزم پیچیده بود و داشتم به تهاجم فرهنگی فکر می کردم و به اینکه چقدر من معماها را زود حل می کنم .

یواش یواش راه افتاده بودم . صدای بوق در مترو خبر از بسته شدن در واگن ها می داد و من که از ایستگاه خارج شدم ...


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

 

بيراهه

در تنگی و شلوغی جمعیت آدمها هرکدام به فکر کاری بودند و من هم به فکر خرید یک لباس خوش رنگ بودم تا به کلکسیون لباس های داخل کمدم یکی اظافه کنم . در این فکر بودم که آبی بهتر است یا بنفش و یا حتی نارنجی این رنگها دیگر برای من تکراری شده اند . در این فکرها بودم و قدم میزدم . سرم پائین بود چون دختران و زنان زیادی از کنار من می گذشتند و ترجیح می دادم به جای نگاه کردن به این موجودات هیستریک به فکر در مورد لباس  انتخابی ام بپردازم

 روی زمین لیوان های یکبار مصرف له شده توجم را جلب کرد . فکر کردم که در این نزدیکی شاید نذری می دهند . در این فکر ها بودم جلوتر رسیدم دیدم زنی میانسال به همراه کودک ۵-۶ ساله اش روی زمین نشسته است و سطلی جلوی خود گذاشته و چند لیوان یکبار مصرف که هرکدام منتظر له شدن زیر پای آدمهایی بودند که از روی پیاده روی همیشه شلوغ می گذشتند . زن با یک تکه مقوا داشت پسرش را باد می زد به نظر می رسید پسر گرمش شده است . همه سرمایه زن همین چند لیوان و سطل بود و شربتی که از فرو رفتن ملاقه قبلی در خود در تلاطم بود . سرم را پایین انداختم و در دلم به حال زن گریه می کردم . دوست داشتم که به ظاهر هم گریه کنم اما اشکم نمی آمد . به راهم ادامه می دادم اما چهره زن و کودکش مدام جلوی چشمم می آمد . خیابان شلوغ و شلوغ تر می شد و صدای اذان بلندتر . دود ماشین ها و فریادها هم به سرعت فضای خالی دور و برم را پر می کرد . سرم را برگرداندم و زن را دوباره روی زمین دیدم که نشسته است و یک مادر با پسرش گرما را از بدنشان با خوردن یک لیوان شربت خارج می کنند .

به راهم ادامه دادم سرم را بلند کردم همینطور که به لباسهای رنگارنگ داخل قفسه لباس فروش نگاه می کردم  به زنی که شربت برای پسرش خرید بود فحش می دادم چون می دانستم که وجود آدمهای مرفهی مثل آن زن باعث پیدایش فقر برای آن یکی زن می شود .

با مغازه دار چانه نزدم پول را به او دادم به سمت خانه به راه افتادم و شب لباس های جدیدم را می پوشیدم و خانواده ام که حالا دورم جمع شده اند از قشنگی لباس های خرید امروزم میگفتند و من اصلا به آن زن که پسرش را با تکه مقوائی باد می زد و شربت می فروخت فکر نمی کردم . نمازم را که خواندم به رخت خواب رفتم و شب را آرام خوابیدم چون دوباره رنگی جدید به هزار رنگ لباس های داخل کمد من اظافه شده است . نمی دانم کی خوابم برده بود چون آخرین فکر دیروز من تصمیم برای رنگ لباس بعدی بود که می خواستم تا هفته دیگر به بازار بروم و آنرا بخرم .


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

 

آگهي مدرسة آرتيستي سينما

 مدرسة آرتيستي سينما واقع درخيابان علاءالدوله از روز 26 فروردين مطابق 15 آوريل بتوسط معلمين ومعلمه هاي متخصص افتتاح خواهد شد وجهت خواتين كلاس مخصوص دائر است داوطلبين مي توانند هر روزه از ساعت 3بعداز ظهر تا 8 خودرا به دفتر مدرسه معرفي نمايند.

 اوگانيانس اولين شخصي در ايران است كه به فكر ساخت فيلم هاي داستاني مي افتد آن زمان كه فيلم هاي صامت مرسوم بوده است وي به ساخت فيلم صامت «آبي و رابي» مي پردازد كه اولين فيلم بلند صامت تاريخ سينماي ايران است . وي قبل از ساخت اين فيلم به فكر افتتاح يك مدرسه آرتيستي در ايران مي افتد كه تا 3 دوره ادامه داشته است و حاصل دوره اول آن فيلم آبي و رابي بوده است و حاصل دوره دوم آن فيلم حاجي آقا آكتور سينماست اما به دلايل مختلف عاقبت اين موسسه به تعطيلي مي انجامد . اطلاعيه اي كه در بالا مي بينيد اولين اطلاعيه اولين موسسه آموزش سينما در ايران است كه در سال 1309 انتشار يافته است .

اوگانيانس

اوگانيانس مهاجري ارمني روسي بوده است كه در سال 1279 در عشق آباد متولد شده بود و تحصيلاتش را در رشته سينما در هنرستان سينمايي مسكو به اتمام رسانده بود و در سال 1308 وارد ايران شده بود . وي كه سال هاي زيادي را در ايران به ترويج سينما پرداخت و تلاش هاي زيادي نيز نمود و اتفاقات مهمي را براي سينماي ايران رقم زد در سال 1317 ايران را به مقصد هندوستان ترك مي گويد به اميد ادامه دادن فعاليت هاي سينمايي و سپس در سال 1326 مجددا به ايران باز مي گردد و در سال 1330 اسلام مي آورد و نام رضا مژده را براي خود بر ميگزيند .

آبي و رابي

وي با اينكه ايراني نبوده است اما بيشترين خدمت را در ابتدا به سينماي ايران مي نمايد . در آن سالها كه اغلب سينماها فيلمهاي كشورهاي خارجي را به نمايش مي گذاشتند اوگانيانس وارد عرصه مي گردد و با ابتدائي ترين و كمترين امكانات ، اصولي ترين روش را بر مي گزيند يعني در ابتداي امر به تربيت افراد در زمينه سينما مي پردازد و سپس با استفاده از همين افراد دست به ساخت فيلم هاي كاملا ايراني مي زند . اما در آن زمان از فعاليت هاي وي تقديري به عمل نمي آيد و روحيه ناسيوناليست ايراني در آن زمان به جلوگيري از فعاليت هاي وي مي پردازد و در اغلب نشريات و مجلات بدون توجه به شرايط ساخت فيلم هاي وي از وي به بدترين شكل انتقاد مي گردد گرچه ايراني بودن فيلم مورد توجه همگان قرار مي گيرد اما قطعا ايراني نبودن اوگانيانس نيز دقيقا در نقدها به فيلم هاي وي دخيل بوده است  . اين شرايط به وضوح در نقدهايي كه در نشريات و روزنامه هاي مختلف در خصوص فيلم آبي و رابي منتشر مي كرده اند قابل ملاحظه است . در فيلم دوم وي يعني حاجي آقا آكتور سينما باز هم اوگانيانس از شاگردان تربيت شده موسسه خويش بهره مي جويد اما در اين فيلم بخت با وي يار نيست زيرا اكران عمومي اولين فيلم ناطق ايراني يعني دختر لر شكستي عظيم را به وي تحميل مي نمايد . دختر لر فيلمي است كه در يك كمپاني هندي ساخته مي گردد اما داستان در خصوص قبيله اي از لرهاي ايران است .

حاجي آقا آكتور سينما

 

فيلمشناخت :

1-    آبي و رابي ( 1309)

2-    حاجي آقا آكتور سينما (1312)

 

 مطالب درج شده در این پست برداشتی آزاد از کتاب تاریخ سینمای ایران نوشته جمال امید است

در روز هاي آينده حتما در اين خصوص مطالب بيشتري قرار خواهم داد


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

بيراهه

شب شده بود از ایستگاه مترو که حالا کسی از آن وارد و خارج نمی شد با خستگی بالا آمدم نگاهی به میدان بزرگی که در سمت چپ قرار داشت کردم سمت راست هم یک ساختمان بزرگ بود که حوصله خواندن نامش را نداشتم اما به نظر می رسید یک جای دولتی بود . میدان هم میدان مادر بود این را جلوتر که رفتم خواندم . دیگر کاملا از ایستگاه خارج شده بودم ساعتم را نگاه کردم ۱۱ را نشان می داد پشت سر من درب ایستگاه را بسته بودند و من متوجه نشده بودم . خواستم از خیابانی که روز ها با ترافیک دست و پنجه می کند رد شوم و رد هم شدم اما کنار آن خیابان و زیر چراغ چشمک زن قرمز (که روز ها سه رنگش روشن بود ) سه موتور ایستاده بودند که از فریادهای سوارهایشان معلوم بود که مسافر کشند توی دلم گفتم این وقت شب مسافر کجا بود . دختری را که نزدیک آنها ایستاده بود ندیده بودم . وقتی او را دیدم که مطمئن شده بودم خطر تصادف در عبور از خیابان مرا تهدید نمی کند . خیلی محجوب به نظر می رسید . دستهایش را در هم گره کرده بود یکی از موتور سوار ها که پسری خوش رو بود با موتورش جلوی دخترک ایستاده بود و با او حرف می زد حالت های دخترک و نگاهش به من نشان از آن داشت که این مرد مزاحم من است . انگار از من خجالت می کشید اما من در دلم گفتم دخترک خجالت ندارد از این هرزه ها تا دلت بخواهد هست . نگاه چند ثانیه ای من به پسر خوش چهره تیز چشم که هیکل بزرگی هم داشت مرا از نیت سیاه آن پسر با خبر کرد . برق چشمانش مرا آزرد . ولی نمی دانم که چرا به دفاع از دخترک جلو نرفتم و با جوان تیز چشم درگیر نشدم . شاید این از نبود شهامت یا ابتلا به خستگی زیاد بود که فکر کنم اولی درست تر است . چند قدمی که می رفتم سرم را برگردانده بودم و به دخترک نگاه می کردم . دلم می سوخت که این وقت شب یک تاکسی نیست که بیاید و این دختر را از تاریکی ترسناک شب و دندان گرگان مار صفت نجات دهد هنوز موتور سوارهای مسافر کش فریاد می زدند و دود سیگارشان تا بالای آن ساختمان دولتی می رسید . دیگر نگاهم را از دختر برداشته بودم و به جلوی پایم نگاه می کردم فکر رخت خواب بودم و خواب و فکر دخترکی که چقدر می خواهد منتظر بماند تا کسی پیدا شود و او را به خانه برساند . شاید او هم به این فکر می کرد که به خانه برسد و لباسهای دود گرفته از تلاش روزانه اش را از تن خارج کند و تا صبح در بازی تشک و بالش و پتو نقش ایفا کند و همچنین از شر نگاههای زشت پسر موتور سوار رها شود . حال دیگر با روح دخترک نزدیک تر شده بودم به قول آنها که چند کتاب خوانده اند همزاد پنداری کردم چون حسم در مورد رسیدن به خانه با او مشترک بود . داشتم در دلم با او حرف می زدم و از غمهای گذشته و دغدغه های روزانه ام می گفتم که آی زندگی چنین است و چنان است . در حال خودم بودم که تکانی سخت مرا از آن حال خارج کرد سرم را بالا آوردم مردی با ریش بلند و موهای ژولیده سرم داد می کشید پالتوی بلند کثیفش که نشان از آن داشت که این پالتو روزی سفید بوده است نظرم را جلب کرد . داد زده بود  دیگر نیازی به معذرت خواهی نداشت چون معامله کرده بودیم من به او تنه زده بودم او هم دادش را کشیده بود اما بی اختیار و زیر لب گفتم ببخشید و آرام با قد دولا شده و دندان های سیاه و سر لرزانش از من جدا شد همانطور که من از او . دوباره برگشتم به همان فکرهای خوشایند قبلی و دختری که معصوم بود و با من درد و دل می کرد . ناگهان خواستم که ببینم یک تاکسی آمده او را ببرد یا نه . سرم را برگردانیدم و به سمتی که دختر بود نگاه کردم دیدم یک تاکسی در جائی که دختر ایستاده بود ایستاده است بیشتر دقت کردم و دیدم که کسی در تاکسی نیست و دو تا از همان موتوری ها همان جا ایستاده اند و راننده تاکسی هم به آنها برای دود کردن سیگارها ملحق شده بود . مهم اینجا بود که همان موتور سوار مسافر کشی که چهره خوبی داشت اما برق چشمانش مرا اذیت کرد آنجا نبود و همچنین دخترک. تا جائی که من هواسم بود همان یک تاکسی به خیابان وارد شده بود . برایم مهم نبود یا بهتر بگویم برایم عادی شده بود . هر روز دخترکانی را در خیابان می دیدم و به اصطلاح کتاب خوانده ها با آنها همزاد پنداری که آخرش به همین یا اتفاقات مشابه این منتهی می شد .

*****

به خانه که رسیدم سریع لباسهای دود زده از تلاش روزانه را از تن خارج کردم و سریع با جستی خودم را یکی از اعضای اصلی تیم بالش و پتو و تشک دیدم . ناخواسته ذهنم سمت دخترک رفت در دلم گفتم خوب شد از او خواستگاری نکردم . دلیل این مسرت از خواستگاری نکردن از دخترک آن بود که بار قبلی از دختری که با او همزاد پنداری کردم خواستگاری کردم و همین اتفاق امشب افتاد و من تا مدتها درگیر شکست عشقی ای بودم که سراسر روح مرا فشرده و دود زده کرد ...

*****


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

شب شده بود داشتم از پله های قطار بالا می رفتم بخار تمام ایستگاه رو پوشونده بود حس خوبی داشت سوار شدن در یک جرم عظیمی از آهن که ملتمسانه و بی ادعا و پر از سر و صدا روی دو تا ریل آهنی حرکت می کنه . توی کیفم رو پر کرده بودم از کتابهای جور واجور از اندیشه اسلامی بگیر تا اخوان ثالث و اصول حسابداری . داشتم به این فکر می کردم که مجال خوبی توی قطار پیش میاد که کتاب بخونی . وارد کوپه شدم دو تا مرد جوان ۳۴-۳۵ ساله رو دیدم که دو تاشون دو تا بچه کوچیک توی بغلشون بود و انگار داشتن با سقف کوپه حرف می زدن . همین که این صحنه رو دیدم می خواستم دو دستی بکوبم توی سرم چون منتظر بودم که شب فضای کوپه پر بشه از بوی گند .... و سر و صدای دو تا بچه بی ادب . اما مهم تر از اینها این بود که مادر این بچه ها کجا هستن بعد از چند ثانیه نشستن فهمیدم که مادر بچه ها رفتن روی تختای بالایی و استراحت میکنن تازه فهمیدم که دو تا پدر داشتن با زناشون حرف می زدن یکی از زنارو من  می دیدم داشت کتاب میخوند اسم کتاب این بود : چگونه فرزند صالح تربیت کنیم .

**********

چند ساعتی بود راه افتاده بودیم کتابهامو در آوردم که مطالعه کنم اما نمی شد بلند شدم که برم رستوران و اونجا مفصلا کلمات ادبی فت و فراوونی رو که توی کتابها بود به خورد خودم بدم . از  کوپه خارج شدم کتابها و دفترم زیر بغلم بود همه نگاه می کردند . بعد از اینکه دقیقا از ۸ واگن گذشتم وارد رستوران شدم شلوغ بود . و صدای یک زن چاق عرب که سن و سالی ازش گذشته بود نظرمو جلب کرد بوی عطر عربی هم در فضا پیچیده بود . خب مهم نبود شاید هم مطالعه توی این فضا لذت بخش هم می نمود . نشستم روی یک میز دو نفره البته قبل از نشستن از نفر روبروی اجازه گرفتم که بشینم یا نه اونم گفت اوکی .

نشستم روی میز کتابهامو گذاشتم جلوی خودم . همین که کتابهامو گذاشتم فهمیدم که میز پر از آب مرغ شده و صورت اخوان ثالث بیچاره پر از تکه های کثیف پیاز و مرغ شد . با عصبانیت از روی میز بلند شدم و به سمت مهمون دار رفتم و دستمو گذاشته بودم توی جیبم کم مونده بود فریاد بزنم که آقا این چه وضعیه   من میخوام مطالعه کنم اما میز کثیفه سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت چند لحظه پیش داشت فاکتورهاشو تنظیم میکرد . گفت : مگه اینجا سالن مطالعس . اگه می خوای بشینی باید سفارش بدی .  این حرفارو با صدای بلند میزند نگاهی به پشت سرم کردم دیدم سالن ساکت شده و همه دارن به من نگاه می کنن . صدامو خیلی آروم و شمرده شمرده کردم و گفتم خب حالا شام چی دارید گفت برگ جوجه بختیاری سالاد ماست نوشابه سوپ تازه ۱۰ درصد هم حق سرویس میشه . منم که انگار قیمت برام مهم نبود گفتم عمو ۱۰ درصد چیه ۲۰ درصد حق سرویس باشه مهم نیست . دوباره برگشتم دیدم هم همه به سالن برگشته خیالم راحت شد . دوباره به مهماندار نگاه کردم و گفتم حالا کودوماش ارزون تره گفت : جوجه ۳۵۰۰ . سریع گفتم البته قیمت مهم نیبست ( اینو با صدای بلند گفتم ) نگاهی از روی غرور به پشت سرم انداختم خیال می کردم که همه شنیدن و توی دلشون الان می گن بابا این یارو بچه مایه داره اما وقتی که به پشت سرم نگاه کردم دیدم حاج خانوم دارن در مورد گرونی و اقتصاد و احمدی نژادو اینا حرف می زنن . رفتم روی میزم نشستم .

*********

شامم رو خورده بودم سیر شده بودم را افتادم و به کوپه برگشتم دیدم همه خواب هستن . منم رفتم توی تختم خوابیدم

همه خواب بودن بچه ها هم خواب بودن و صدایی از اونها نمی اومد ...

صبح با صدای نماز  نماز  مامور سالن از خواب بیدار شدم و دیدم همه چیز رو به راهه و نگاهم به کتابم افتاد که کثیف شده بود و همه هم قطاری های من که رفته بودند ....


نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

دیدن بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران

بارون به شدت می بارید سرها توی یقه لباسها فرو رفته بود . چشمامونو تنگ کرده بودیم که قطره های بارون که با سرعت در انتظار رسیدن به زمین هستن به چشممون برخورد نکنن . صدای رعد و برق و صدای ماشینها هرکدوم برای خودشون به اندازه کافی به مغزمون فشار می آوردن . یکمی اونطرف تر یک زن که پشت ۲۰۶ قرمز نشسته بود از ماشین پیاده شد و به سمت پیکانی رفت که از سر و روش می اومد که مسافر کش باشه یک پیرمرد هم پشت ماشین نشسته بود با چندتا مسافر زن با عصبانیت اومد جلوی ماشینش ایستاد و شروع کرد به داد و بیداد نور چراغ پیرمردو انگار ساخته بودن برای نور پردازی چهره حاج خانوم فضا عین فیلمای نوآر دهه ۶۰ فرانسه شده بود چون مغازه ها آروم آروم داشتن تعطیل میشدن و نور خیابون خیلی کم شده بود . منتظر بودم اون زنه یک کلت از جیبش در بیاره و ... تق ... اما پیرمرد آروم نشسته بود و می خندید و همه فهمیده بودن که انگار زنیکه یکم قاطی داره ... همه این صحنه ها رو داشتم میدیدم به خودم اومدم دیدم کف کلم شده عین رودخونه ... موهائی که صبح با کلی ژل و اطو تونسته بودم درستشون کنم انگار ۱۰ سال بود شونه نشدن ....   . چتر هم که همراهمون نبود نمی دونستیم توی این هوای سرد و بارونی باید چیکار کنیم . بدترین وضعیت این بود که مغازه ها هم تعطیل شده بودن . اگر مغازه ها باز بودن می تونستی به بهانه قیمت کردن یک پیرهن ۱۰ دقیقه در امان باشی . فقط چندتا رستوران باز بود که مطمئن بودم که وارد شدن به اونها به معنای از دست دادن نون و پنیر و هندونه شب. بارون تند تر می شد و سکوت بود که توی جمع ما حاکم شده بود . لباسهامون خیس شده بود اما هنوز جای امیدواری بود آخه  صبح که از خواب پا میشی نمی دونی چی بپوشی آخه ممکنه که بارون نیاد و هوا اونقدر گرم بشه که همه مردم بهت بخندن و شاید هم بارون بیاد . خلاصه ۵۰ - ۵۰ احتمال یه سری اتفاق هست و تو هستی که این وسط مرددی . اگر بخوام شدت این تردید رو موقع پوشیدن لباس براتون مثال بزنم دقیقا مثل تصمیم گیری توی انتخاباته که هر احتمالی ممکنه ...  .  خلاصه داشتیم میرفتیم که بارون خیلی شدید تر شد و هیچ راهی نبود که زود خودمون رو به یک سر پناه برسونیم که شاید از خیس شدن لباسهای نو نوار عیدمون جلوگیری کنیم . داشتیم هممون فکر می کردیم که رسیدیم به یک درب شیشه ای بزرگ که دو طرفش دو تا سوراخ کوچیک بود و هرکی دم این سوراخها میرسید می گفت آقا دو تا بلیط . با دوستان نگاهی به هم انداختیم و سریع هرکدوم به سمت یکی از سوراخها رفتیم و گفتیم آقا یدونه بلیط و رفتیم تو ...

بارون قطع شده ... قدم میزنیم ... برخلاف عهدی که با خودم کرده بودم فیلم مزخرفی که میگن بهترین فیلم تاریخ سینماست رو دیدم ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پاتال و دائی من

بار اول که سینما رفتم به خاطر فیلم پاتال بود . داییم قول داده بود ببرتم سینما و فیلم پاتال رو نشونم بده یادم میاد خودش خیلی علاقه به فیلم و داشت و مرتب به سینما میرفت و از فیلم صحبت می کرد خلاصه بعد از چندین هفته که مدام ازش می پرسیدم دائی چی شد و اون جواب سر بالا میداد بالاخره منو با خودش برد سینما یادمه خیلی سینما شلوغ بود و من برام سوال بود که این همه میگن سینما سینما .... اصلا سینما یعنی چی . من دارم کجا می رم . دم درب چون یک مقدار شلوغ بود دائی منو بغل کرد و با فشاری که از طریق من به جمعیت وارد می کرد خودشو به جلوی صف رسوند و یک بلیط خرید ازش پرسیدم دائی چرا یه دونه از اینا خریدی گفت :  چون تو کوچولوئی و بلیط نمی خوای من که کلی بهم برخورده بود نگاهمو بر گردوندم و گفتم بگو نمی خوام پول بدم . خلاصه ذهن من هنوز درگیر این بود من چرا بلیط ندارم و کفری از اینکه همه دائی دارن و ما هم دائی داریم . رفتیم داخل سالن نشستیم و من فکر میکردم به همون سالن میگن سینما نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می کردم و به لواشکها و نوشابه هائی که توی ویترینه بوفه سینما بود از دائی خواهش کردم که واسم از این خوراکی ها بگیر که اون قبول نکرد و من مدام تکرار می کردم و اون قبول نمیکرد که منم ساکت شدم ....و به این فکر فرو رفتم که چرا این همه زحمت کشیدیم و اومدیم اینجا نشستیم . توی همین فکرها بودم که نگهبان سینما که خودش رئیس اونجا هم بود داد زد : مجردها بالا خانواده پائین . دائی منو بغل کرد و از پله ها شروع کرد به بالا رفتن برای من سوال شده بود خب من و دائی با هم یک خانواده هستیم پس چرا باید بالا بشینیم . چون حوصله حرفای دائی و تفایی که بعد از گفتن ۹۸ درصد حروف الفبا از دهنش پرت می شد رو نداشتم سعی میکردم که در این مورد از دائی سوالی نپرسم .

به بالا رسیدیم و به یک درب تخته ای بزرگ که یک حجم بزرگی از تاریکی رو محافظت می کرد ... تا این صحنه رو دیدم دلم شروع کرد به لرزیدن و غروری که مانع از ابراز ترسم از اون فضا به دائی می شد . وارد شدیم کنار دائی نشسته بودم و دستش رو محکم گرفته بودم توی تاریکی . فیلم شروع شد . موسیقی اول فیلم باعث شد که یکم از ترسم کم بشه وسطای فیلم بود که من نشسته بودم و با اشتیاق کامل فیلم رو میدیدم یک دفعه شخصیت اصلی داستان که یک عروسک زشت بود در یک پلان بی سر و صدا با یک صدای فریاد و به سرعت وارد قاب شد و من یک لحظه احساس کردم که این عروسکه افتاده توی بغلم و داد و فریاد بود که به راه کردم و عین بختک زده ها نمی دونستم چه کار کنم . دائی سریع منو بغل کرد و از سینما برد بیرون و منو آروم کرد ناگفته نمامد که شاید ۱ کیلو تف به خورد من داد و من برای اینکه تف پراکنی ایشون ادامه پیدا نکنه خودم ساکت نشون دادم . دائی عصبانی شده بود از اینکه من مزاحم فیلم دیدن اون شدم و شروع کرد سرم داد و فریاد زدن . و یک پس گردنی محکم به سرم کوبید و من دوباره گریم گرفت . گریه من آروم نمیشد دائی یواش یواش ترسیده بود چون اگه به مامانم میگفتم که دائی منو زده دائی تیکه پاره میشد . و من هم مدام روی این قضیه دست می ذاشتم که دائی به مامانم میگم .

دائی از ترس خودش رفت و ۱ نوشابه شیشه ای و یک لواشک برام خرید و وانمود می کرد که اینها رو نه به عنوان رشوه بلکه به عنوان جایزه برای من به دلیل پسر خوبی بودن خریده است  و منو ساکت کرد البته نصف نوشابه رو خودش خورد و ما به سمت خانه رفتیم و هیچ کس نفهمید که من امروز ترسیدم و هیچ کس هم نفهمید که دائی امروز منو کتک زده ...

این داستان اولین باری بود که من به سینما رفتم .


نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

birahe.blogfa

قدم می زنم در کنار رودخانه ای . رودخانه ای که جز اینکه آب در آن جریان دارد انگار کار دیگری ندارد و هست تا آبها را به دریا برساند . این نوشته را می نویسم و در کنار رودخانه میگذارم شاید کسی آنرا ببیند و با خود به خانه اش ببرد و آنرا قاب کند و در کنار نقاشی رودخانه بگذارد . اما من ... من بعد از اینکه نوشته را میکذارم کنار رودخانه می  خواهم از آن جدا شوم و به سمت خانه ای برم که رختخواب گرمی در آن انتظار رسیدنم را می کشد بوی بدی می آید انگار اینجا فاضلاب شهر به رودخانه می ریزد شاید هم چیز دیگری است نمی دانم اما مهم این است که الان بوی بد دارد بینی مرا اذیت میکند و سلول های مغزم را میفشرد . کنار رودخانه می گردم تا جائی را پیدا کنم که نوشته ام را بگذارم ... پیدایش کردم جائی کنار همان ورودی فاضلاب که شاید چیز دیگری هم باشد که این بوی بد را باعث می شود . نوشته را اینجا میگذارم که کسی آنرا پیدا کند که مثل من از کنار این فاضلاب یا چیز دیگر بگذرد و این بوی بد مانع رودخانه گردی او نشود . الان از رودخانه دور شده ام و در خیابانی آمده ام که انگار کاری ندارد جز اینکه آدمها را به خانه شان برساند هوا سرد است و دستها در جیب و نگاهها جلوی پای عابران را نظاره می کند البته بجز نگاه های آدمها مجنون . حال نگاهی به کنار خیابان می اندازم تکه ای از یک پاکت سیگار را میبینم که نوشته ای روی آن نوشته اند مثل همان کاغذی که من مذخرفاتم را روی آن نوشته بودم ... خم می شوم و آنرا بر میدارم در همین لحظه دیوانه ای از کنارم می گذرد نگاهش به آسمان است و کاغذی که در دست مثل همان کاغذی که من نوشته بودم و بوی بدی که از بدنش می آید انگار بوی همان فاضلاب است ... کاغذ را بر میدارم و به خانه میروم درب را باز میکنم و یک راست به سمت رخت خوابم میروم چشمهایم گرم شده یادم می آید که آن تکه پاکت سیگار را می خواستم قاب کنم و کنار نقاشی خیابان بگذارم از رختخواب بلند شدم و برای تکه پاکت سیگار قابی ساختم اما یادم آمد که دیروز نقاشی خیابان را پاره کرده ام چون قابی از یک نوشته روی پاکت سیگار ندارم که کنار آن بگذارم قابی را که نوشته روی پاکت سیکار روی آن است را پاره میکنم چون نقاشی خیابان را ندارم ...

***

کنار رودخانه دارم قدم میزنم از کنار جائی که بوی فاضلاب می آید میگذرم و یک تکه پاکت سیکار می بینم ...

***

آنرا بر میدارم تا کنار نقاشی دریا بگذارم ...

***

در خیابان یک نفر روی زمین خم شده انگار چیزی یافته است ...

***

از پنجره اتاقم که در طبقه 22 یک ساختمان است به پایین نگاه می کنم به تکه های قاب نوشته های روی پاکت سیگار نگاه میکنم که از طبقه 22 به پائین میرسند ...

***

یادم آمده بود که نقاشی دریا را دیروز به خاطر نداشتن نوشته روی پاکت سیگار پاره کرده ام


نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |
 

birahe.blogfa

داشتم با سرعت ۸۰ در جاده هایی که ما را به سوی جنوب ایران هدایت می کرد می رفتم و مدام نگاهم به جاده بود و به افرادی که سالهای گذشته از این جاده ها گذشته اند و اصلا به فکر این نبوده اند که این زمین تا کنون بدرقه کننده افراد زیادی بوده اند و آدمهای زیادی را به مقصد رسانیده اند به هر دلیل . مدام می رفتم و بازهم در فکر های قبلی غوطه ور بودم آدم ها ی زیادی در کنار جاده چادر زده بودند و یا روی پارچه ای به گذران اوقات مشغول بودند ابنها را وقتی دیدم که نگاهم را از روی جاده برداشتم و به اطرف چشمم را چرخاندم که نزدیک بود تصادف کنیم . شاید هرکدام ( حتما ) برای خودشان دنیایی هستند هرکدام به فکر گذشته و آینده اند و به اطرافیانشان نیز به چشم انسانهایی نگاه می کنند که هستند تا ملزومات زندگی آنها را فراهم کنند خیلی سخت است شاید اگر به آنها بگوئی که دیگران هم به تو همینگونه نگاه می کنند . عقربه کیلومتر شمار از روی ۸۰ پائین تر می آمد چون چند لحظه قبل از آن تابلوی - پمپ بنزین ۵۰۰ متر - را دیده بودم آرام از جاده جدا شدم انگار منتظر بود تا برگردم و دوباره در ابن مسیر حرکت کنم که دیدم ماشینی با سرعت ۸۰ از جاده گذشت ...

به جاده نگاه می کنم به گذشته که گذشته است و به آینده ای که نیامده است و به اطرافیانم که آمده اند تا ملزومات بودن مرا فراهم کنند ... عقربه کیلومتر شمار روی ۸۰ ایستاده  و رادیو که میخواند :

نرم نرمک میرسد اینک بهار ... خوش به حال روزگار


نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» بیدار شو پدر . نامت بوی خون قربانی میدهد ...
» پسوندی از جنس دلار و پیشوندی به نام هزار ...
» صندلی های روبرو ...
» لباس های رنگی...
» شروع سينما در ايران
» چراغ هایی که چشمک می زنند ...
» اخوان ثالث . آب مرغ و من
» "دیدن بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران" و "پاتال و دائی من"
» نوشته ای روی پاکت سیگار
» جاده
» نوروز
» چند عکس
» چند عکس
» خبر
»
»
» چند عکس
» پوستر فیلم های من
» رزومه من
» جلسه وزیر علوم تحقیقات و فناوری با نمایندگان دانشجویان دانشگاه قم
» از وبلاگ گویش
» وقتی بهار
» اعتراض به جهانیان در مورد جنایات تروریستهای تاسوکی ...
» برو که در بیراهه سقوط میکنی
»
»
» كاريكاتورهاي اهانت آميز به ساحت حضرت رسول اكرم ...
» چند تا مطلب
» شاید دیگر دیر است
»

birahe

منصور فروزش

birahe

http://birahe.blogfa.com

در مورد سينما

در مورد سينما

در مورد سينما

منصور فروزش
فیلمساز
داور دانشجوئی 26امین جشنواره بین المللی فیلم فجر
-------
22 خرداد روز حماسه شايد هم درباره خودم

در مورد سينما

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog