من از نهایت شب از تاریکی حرف میزنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاورو یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوش بختی بنگرم..........
من از زندگی چیز هایی فهمیده ام
فهمیده ام که در موقع خداحافظی دستم را تکان بدهم،
در موقع خوشحالی بخندم
و در موقع گریه اشک بریزم
ولی در جدایی
.... نمی دانم چه کنم
*********************
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


