
امروز عید غدیر هستش از خیلی ها عیدی گرفتم اما به دلیل اونکه همه کسائی که به ما عیدی دادن از لحاظ مالی وضع خوبی نداشتن و با اینکه من از ۱۴ نفر عیدی گرفتم اما جمع پولهای دریافتی من به ۵۰۰ تومن نرسید و از این جهت عید امروز زهر مار شد تو دهنم .
بازم عید رو به همه شما تبریک میگم امیدوارم که همه روزهای زندگیتون عید باشه
حتما نظر بدید منتظرم
به امید دیدار
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|
دير زمانی است که ميخواهم برای از دست دادنت گريه کنم...
امّا افسوس که يادم آمد که همه اشک هايم را
برای به دست آوردنت ريختم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|
سلام خدمت تمام دوستان
چند وقت بود اصلا حال اینکه بیامو وبلاگو به روز کنم نداشتم
دیشب داشتم به با تو بودن فکر میکردم که یوهو خوابم برد خواب دیدم که رو ابرا دارم راه میرم و خلاصه توی یه رویای باحال داشتم سیر میکردم همینجور که داشتم راه میرفتم می خواستم از رو این تیکه ابره بپرم روی اون تیکه ابره که پام گیر کرد لبش با سر اومدم پائین همینجور که تو هوا داشتم می اومدم پائین ، یه نگاه به پائين کردم خیلی ترسیدم البته نه به خاطر سقوط بلکه به خاطر بابام ، اخه میدونستم وقتی رسیدم به زمین یه دعوای درست و حسابی با بابام دارم آهان راستی علتشو نگفتم آخه میدونید داشتم با سر میرفتم رو ماشین بابام آخه بابام رو ماشینش خیلی حساسه اگر یه خط بهش بیفته کلی به من فش میده اما خب وقتی داشتم می اومدم پائین توی این فکرا بودم که یهو یه صدایی اومد سرم محكم خورد تو كاپوت ماشين بابام ( كه فولاد كوبند آهنگران ) بعد احساس کردم که آره انگار همون اتفاق نامیمون افتاده و من با سر سقوط کردم روی ژیان مدل ۱۳۰۰ بابام از رو زمین بلند شدم دیدم بابام از اون دور داره به سرعت میاد طرفم (همين گوئي چون رخش آمدي) خلاصه با ساتور یه ضربه زد تو سرم که ناخون پام در جا شکست بعد یه نگاه بهم کرد تازه فهمیده بود چه غلطی کرده خلاصه یه زنگ زد به رستم که به ملانصرالدین بگه که واسم یه خورده نوش دارو بیاره اما امان از اون روزی که میوه گرون بشه آخه میدونید وقتی میوه گرون بشه این بقال سر کوچه ما بنزینو از ماشين ما ميكشه و ميريزه توي موتور گازيش حالا اگر گفتید این چه ربطی به قضیه داشت ؟؟؟ من باید عنوان کنم که فی الحال اصلا هیچ ارتباطی نداشت و من فقط می خواستم بگم که بابام به خاطر فشار زندگی این روزها خیلی افسرده شده ،،،،، توی این فکرا بودش کلاغ عاشق ما ... آخ نه .... ببخشید توی همین فکرا بودم که صدای زنگمون اومد دیدم ملانصرالدین رفته ابوعلی سینا رو آورده چون نوش دارو در داروخانه موجود نبوده ابوعلی اومد بالای سرم و به بابام گفت کفنش کنید خلاصه ما رو کفن کردنو گذاشتن توی قبر هنوز دره قبرو نبسته بودن که داد زدم گفتم نون خشکیه نون خشک بعد دیدم دور قبر صدها کیلو نون خشک جمع شده بعدش همرو فروختم و پولدار شدم رفتم برای خودم یه فضا پیما بخرم که دوباره برم روی ابرا اما پول فضا پیما رو ازم گرفتن و به جاش یه پیکان بهم دادن خلاصه وقتی رفتم پیکانرو تحویل بگیرم فهمیدم که موتورش ماله فولكس شخصيه هيتلر و بدنش هم ماله پژو ۴۰۴ بود به عبارتی اصلا پیکان نبود علي اي حال ماشینو تحویل گرفتم وقتی سوارش شدم تصمیم گرفتم که با هاش برم تا شمال تو راه که بودم با سرعت از یه زیر دریایی سبقت گرفتم اما وقتی خواستم دوباره برم توی لاین خودم یه بوئینگ بهم راه نداد یه!!! Buzz واسه يارو زدم اما يارو Pm داد كه ببين داداش نميرم كنار ايضاً ماتحتت بسوزه . لذا من در چك دوتا فش مادر بهش دادم و به راهم ادامه دادم همينجوري كه داشتم رانندگي ميكردم كه ناو آمريكائي از روبرو اومد و يه هواپيما از روش بلند شد و يه بمب شيميايي زد و من در حال خفگي بودم آخه ميدونيد خيلي بد بو بود كه بابام گفت هوي منصور پاشو نميخواي بري دانشگاه ، چشامو كه باز كردم ديدم كه انگار ديشب اينجا اتفاقاتي افتادده به عنوان مثال با سر از رو تختم افتادم و جوراب بابام رفته تو دهنم اتفاقا شوهر عمم اومده بود خونمون ، داداشم هم داشت با رفيقش چت ميكرد و از همه مهم تر قندون جهاز مادر بزرگم هم مونده زيرم ، اون موقع بود كه من خنده اي به اين فلك بوقلون زدم و پاشودم مثل الاق كتابامو برداشتم و به دانشگاه رفتم ( حمل التورات كمثل الحمار .. ).......
حالا ببينم خدائي قيافه من نبايد اين شكلي بشه ؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1384 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|