
قدم می زنم در کنار رودخانه ای . رودخانه ای که جز اینکه آب در آن جریان دارد انگار کار دیگری ندارد و هست تا آبها را به دریا برساند . این نوشته را می نویسم و در کنار رودخانه میگذارم شاید کسی آنرا ببیند و با خود به خانه اش ببرد و آنرا قاب کند و در کنار نقاشی رودخانه بگذارد . اما من ... من بعد از اینکه نوشته را میکذارم کنار رودخانه می خواهم از آن جدا شوم و به سمت خانه ای برم که رختخواب گرمی در آن انتظار رسیدنم را می کشد بوی بدی می آید انگار اینجا فاضلاب شهر به رودخانه می ریزد شاید هم چیز دیگری است نمی دانم اما مهم این است که الان بوی بد دارد بینی مرا اذیت میکند و سلول های مغزم را میفشرد . کنار رودخانه می گردم تا جائی را پیدا کنم که نوشته ام را بگذارم ... پیدایش کردم جائی کنار همان ورودی فاضلاب که شاید چیز دیگری هم باشد که این بوی بد را باعث می شود . نوشته را اینجا میگذارم که کسی آنرا پیدا کند که مثل من از کنار این فاضلاب یا چیز دیگر بگذرد و این بوی بد مانع رودخانه گردی او نشود . الان از رودخانه دور شده ام و در خیابانی آمده ام که انگار کاری ندارد جز اینکه آدمها را به خانه شان برساند هوا سرد است و دستها در جیب و نگاهها جلوی پای عابران را نظاره می کند البته بجز نگاه های آدمها مجنون . حال نگاهی به کنار خیابان می اندازم تکه ای از یک پاکت سیگار را میبینم که نوشته ای روی آن نوشته اند مثل همان کاغذی که من مذخرفاتم را روی آن نوشته بودم ... خم می شوم و آنرا بر میدارم در همین لحظه دیوانه ای از کنارم می گذرد نگاهش به آسمان است و کاغذی که در دست مثل همان کاغذی که من نوشته بودم و بوی بدی که از بدنش می آید انگار بوی همان فاضلاب است ... کاغذ را بر میدارم و به خانه میروم درب را باز میکنم و یک راست به سمت رخت خوابم میروم چشمهایم گرم شده یادم می آید که آن تکه پاکت سیگار را می خواستم قاب کنم و کنار نقاشی خیابان بگذارم از رختخواب بلند شدم و برای تکه پاکت سیگار قابی ساختم اما یادم آمد که دیروز نقاشی خیابان را پاره کرده ام چون قابی از یک نوشته روی پاکت سیگار ندارم که کنار آن بگذارم قابی را که نوشته روی پاکت سیکار روی آن است را پاره میکنم چون نقاشی خیابان را ندارم ...
***
کنار رودخانه دارم قدم میزنم از کنار جائی که بوی فاضلاب می آید میگذرم و یک تکه پاکت سیکار می بینم ...
***
آنرا بر میدارم تا کنار نقاشی دریا بگذارم ...
***
در خیابان یک نفر روی زمین خم شده انگار چیزی یافته است ...
***
از پنجره اتاقم که در طبقه 22 یک ساختمان است به پایین نگاه می کنم به تکه های قاب نوشته های روی پاکت سیگار نگاه میکنم که از طبقه 22 به پائین میرسند ...
***
یادم آمده بود که نقاشی دریا را دیروز به خاطر نداشتن نوشته روی پاکت سیگار پاره کرده ام
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


