
شب شده بود داشتم از پله های قطار بالا می رفتم بخار تمام ایستگاه رو پوشونده بود حس خوبی داشت سوار شدن در یک جرم عظیمی از آهن که ملتمسانه و بی ادعا و پر از سر و صدا روی دو تا ریل آهنی حرکت می کنه . توی کیفم رو پر کرده بودم از کتابهای جور واجور از اندیشه اسلامی بگیر تا اخوان ثالث و اصول حسابداری . داشتم به این فکر می کردم که مجال خوبی توی قطار پیش میاد که کتاب بخونی . وارد کوپه شدم دو تا مرد جوان ۳۴-۳۵ ساله رو دیدم که دو تاشون دو تا بچه کوچیک توی بغلشون بود و انگار داشتن با سقف کوپه حرف می زدن . همین که این صحنه رو دیدم می خواستم دو دستی بکوبم توی سرم چون منتظر بودم که شب فضای کوپه پر بشه از بوی گند .... و سر و صدای دو تا بچه بی ادب . اما مهم تر از اینها این بود که مادر این بچه ها کجا هستن بعد از چند ثانیه نشستن فهمیدم که مادر بچه ها رفتن روی تختای بالایی و استراحت میکنن تازه فهمیدم که دو تا پدر داشتن با زناشون حرف می زدن یکی از زنارو من می دیدم داشت کتاب میخوند اسم کتاب این بود : چگونه فرزند صالح تربیت کنیم .
**********
چند ساعتی بود راه افتاده بودیم کتابهامو در آوردم که مطالعه کنم اما نمی شد بلند شدم که برم رستوران و اونجا مفصلا کلمات ادبی فت و فراوونی رو که توی کتابها بود به خورد خودم بدم . از کوپه خارج شدم کتابها و دفترم زیر بغلم بود همه نگاه می کردند . بعد از اینکه دقیقا از ۸ واگن گذشتم وارد رستوران شدم شلوغ بود . و صدای یک زن چاق عرب که سن و سالی ازش گذشته بود نظرمو جلب کرد بوی عطر عربی هم در فضا پیچیده بود . خب مهم نبود شاید هم مطالعه توی این فضا لذت بخش هم می نمود . نشستم روی یک میز دو نفره البته قبل از نشستن از نفر روبروی اجازه گرفتم که بشینم یا نه اونم گفت اوکی .
نشستم روی میز کتابهامو گذاشتم جلوی خودم . همین که کتابهامو گذاشتم فهمیدم که میز پر از آب مرغ شده و صورت اخوان ثالث بیچاره پر از تکه های کثیف پیاز و مرغ شد . با عصبانیت از روی میز بلند شدم و به سمت مهمون دار رفتم و دستمو گذاشته بودم توی جیبم کم مونده بود فریاد بزنم که آقا این چه وضعیه من میخوام مطالعه کنم اما میز کثیفه سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت چند لحظه پیش داشت فاکتورهاشو تنظیم میکرد . گفت : مگه اینجا سالن مطالعس . اگه می خوای بشینی باید سفارش بدی . این حرفارو با صدای بلند میزند نگاهی به پشت سرم کردم دیدم سالن ساکت شده و همه دارن به من نگاه می کنن . صدامو خیلی آروم و شمرده شمرده کردم و گفتم خب حالا شام چی دارید گفت برگ جوجه بختیاری سالاد ماست نوشابه سوپ تازه ۱۰ درصد هم حق سرویس میشه . منم که انگار قیمت برام مهم نبود گفتم عمو ۱۰ درصد چیه ۲۰ درصد حق سرویس باشه مهم نیست . دوباره برگشتم دیدم هم همه به سالن برگشته خیالم راحت شد . دوباره به مهماندار نگاه کردم و گفتم حالا کودوماش ارزون تره گفت : جوجه ۳۵۰۰ . سریع گفتم البته قیمت مهم نیبست ( اینو با صدای بلند گفتم ) نگاهی از روی غرور به پشت سرم انداختم خیال می کردم که همه شنیدن و توی دلشون الان می گن بابا این یارو بچه مایه داره اما وقتی که به پشت سرم نگاه کردم دیدم حاج خانوم دارن در مورد گرونی و اقتصاد و احمدی نژادو اینا حرف می زنن . رفتم روی میزم نشستم .
*********
شامم رو خورده بودم سیر شده بودم را افتادم و به کوپه برگشتم دیدم همه خواب هستن . منم رفتم توی تختم خوابیدم
همه خواب بودن بچه ها هم خواب بودن و صدایی از اونها نمی اومد ...
صبح با صدای نماز نماز مامور سالن از خواب بیدار شدم و دیدم همه چیز رو به راهه و نگاهم به کتابم افتاد که کثیف شده بود و همه هم قطاری های من که رفته بودند ....
نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


