
شب شده بود از ایستگاه مترو که حالا کسی از آن وارد و خارج نمی شد با خستگی بالا آمدم نگاهی به میدان بزرگی که در سمت چپ قرار داشت کردم سمت راست هم یک ساختمان بزرگ بود که حوصله خواندن نامش را نداشتم اما به نظر می رسید یک جای دولتی بود . میدان هم میدان مادر بود این را جلوتر که رفتم خواندم . دیگر کاملا از ایستگاه خارج شده بودم ساعتم را نگاه کردم ۱۱ را نشان می داد پشت سر من درب ایستگاه را بسته بودند و من متوجه نشده بودم . خواستم از خیابانی که روز ها با ترافیک دست و پنجه می کند رد شوم و رد هم شدم اما کنار آن خیابان و زیر چراغ چشمک زن قرمز (که روز ها سه رنگش روشن بود ) سه موتور ایستاده بودند که از فریادهای سوارهایشان معلوم بود که مسافر کشند توی دلم گفتم این وقت شب مسافر کجا بود . دختری را که نزدیک آنها ایستاده بود ندیده بودم . وقتی او را دیدم که مطمئن شده بودم خطر تصادف در عبور از خیابان مرا تهدید نمی کند . خیلی محجوب به نظر می رسید . دستهایش را در هم گره کرده بود یکی از موتور سوار ها که پسری خوش رو بود با موتورش جلوی دخترک ایستاده بود و با او حرف می زد حالت های دخترک و نگاهش به من نشان از آن داشت که این مرد مزاحم من است . انگار از من خجالت می کشید اما من در دلم گفتم دخترک خجالت ندارد از این هرزه ها تا دلت بخواهد هست . نگاه چند ثانیه ای من به پسر خوش چهره تیز چشم که هیکل بزرگی هم داشت مرا از نیت سیاه آن پسر با خبر کرد . برق چشمانش مرا آزرد . ولی نمی دانم که چرا به دفاع از دخترک جلو نرفتم و با جوان تیز چشم درگیر نشدم . شاید این از نبود شهامت یا ابتلا به خستگی زیاد بود که فکر کنم اولی درست تر است . چند قدمی که می رفتم سرم را برگردانده بودم و به دخترک نگاه می کردم . دلم می سوخت که این وقت شب یک تاکسی نیست که بیاید و این دختر را از تاریکی ترسناک شب و دندان گرگان مار صفت نجات دهد هنوز موتور سوارهای مسافر کش فریاد می زدند و دود سیگارشان تا بالای آن ساختمان دولتی می رسید . دیگر نگاهم را از دختر برداشته بودم و به جلوی پایم نگاه می کردم فکر رخت خواب بودم و خواب و فکر دخترکی که چقدر می خواهد منتظر بماند تا کسی پیدا شود و او را به خانه برساند . شاید او هم به این فکر می کرد که به خانه برسد و لباسهای دود گرفته از تلاش روزانه اش را از تن خارج کند و تا صبح در بازی تشک و بالش و پتو نقش ایفا کند و همچنین از شر نگاههای زشت پسر موتور سوار رها شود . حال دیگر با روح دخترک نزدیک تر شده بودم به قول آنها که چند کتاب خوانده اند همزاد پنداری کردم چون حسم در مورد رسیدن به خانه با او مشترک بود . داشتم در دلم با او حرف می زدم و از غمهای گذشته و دغدغه های روزانه ام می گفتم که آی زندگی چنین است و چنان است . در حال خودم بودم که تکانی سخت مرا از آن حال خارج کرد سرم را بالا آوردم مردی با ریش بلند و موهای ژولیده سرم داد می کشید پالتوی بلند کثیفش که نشان از آن داشت که این پالتو روزی سفید بوده است نظرم را جلب کرد . داد زده بود دیگر نیازی به معذرت خواهی نداشت چون معامله کرده بودیم من به او تنه زده بودم او هم دادش را کشیده بود اما بی اختیار و زیر لب گفتم ببخشید و آرام با قد دولا شده و دندان های سیاه و سر لرزانش از من جدا شد همانطور که من از او . دوباره برگشتم به همان فکرهای خوشایند قبلی و دختری که معصوم بود و با من درد و دل می کرد . ناگهان خواستم که ببینم یک تاکسی آمده او را ببرد یا نه . سرم را برگردانیدم و به سمتی که دختر بود نگاه کردم دیدم یک تاکسی در جائی که دختر ایستاده بود ایستاده است بیشتر دقت کردم و دیدم که کسی در تاکسی نیست و دو تا از همان موتوری ها همان جا ایستاده اند و راننده تاکسی هم به آنها برای دود کردن سیگارها ملحق شده بود . مهم اینجا بود که همان موتور سوار مسافر کشی که چهره خوبی داشت اما برق چشمانش مرا اذیت کرد آنجا نبود و همچنین دخترک. تا جائی که من هواسم بود همان یک تاکسی به خیابان وارد شده بود . برایم مهم نبود یا بهتر بگویم برایم عادی شده بود . هر روز دخترکانی را در خیابان می دیدم و به اصطلاح کتاب خوانده ها با آنها همزاد پنداری که آخرش به همین یا اتفاقات مشابه این منتهی می شد .
*****
به خانه که رسیدم سریع لباسهای دود زده از تلاش روزانه را از تن خارج کردم و سریع با جستی خودم را یکی از اعضای اصلی تیم بالش و پتو و تشک دیدم . ناخواسته ذهنم سمت دخترک رفت در دلم گفتم خوب شد از او خواستگاری نکردم . دلیل این مسرت از خواستگاری نکردن از دخترک آن بود که بار قبلی از دختری که با او همزاد پنداری کردم خواستگاری کردم و همین اتفاق امشب افتاد و من تا مدتها درگیر شکست عشقی ای بودم که سراسر روح مرا فشرده و دود زده کرد ...
*****
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


