
صدای بوق درهای مترو که خبر از بسته شدن آنها می دادند به گوش می رسید و من که حالا جای خوبی برای خودم پیدا کرده بودم نشسته بودم داشتم به مزخرفاتی که هندزفری در گوشم می نواخت گوش می دادم .
سرم را به این ور و آن ور چرخاندم و سر و گوشی آب دادم کم و بیش واگنی که من در آن بودم خلوت بود چند بچه کمی آن طرف تر از من نشسته بودند و با هم حرف می زدند این را لب های آنها به من می فهماند . پیرمردی هم که به شیشه انتهای نیمکت تکیه داده حالا کاملا خوابش برده بود . و یک زن که داشت با التماس از مردم پول می گرفت و در هر تغییر سرعت مترو چهره مظلومتری به خود می گرفت چون حس گدائی اش با زمین خوردن همراه می شد و این صحنه بدیعی را خلق می کرد . سرم را چرخاندم دقیقا روی صندلی روبرویی خودم . یک زن نشسته بود سریع سرم را چرخاندم که زیاد به او نگاه نکنم . اما احساس کردم چیزی عجیب در رفتارش هویداست و نیازمند کاوش بیشتر است . دوباره چشمانم را به سمت او بردم و دیدم دارد مدام به سمت من نگاه می کند و دستش را در موهایش می کشد و گاهی هم به صورتش ور می رود می فهمیدم که می خواهد چیزی به من بگوید اما نمی فهمیدم که چه چیزی ... . سرم را سریع پائین انداختم و به خودم تلقین کردم که اشتباه می کنم . چند لحظه گذشت آرام سرم را بلند کردم و هنوز همان اتفاقات می افتاد . از جایم بلند شدم و محکم یک سیلی به صورت خدم زدم که صدایش را خود من هم شنیدم میخواستم ببینم که خوابم یا بیدارم که بیدار بودم . همه به سمت من نگاه می کردند و زن هم داشت به من نگاه می کرد و عکس العملی نشان نمیداد. سر جایم نشستم و با نگاهی به این طرف و آن طرف به دوستان هم واگنی فهماندم که نگاهم نکنند و بس است این همه تحقیری که در حق من روا داشته اند و آنها هم که انگار به خوردن یک قهوه دعوت شده اند سریع پذیرفتند و نگاههایشان را یک به یک از من دزدیدند .
سرم پایین بود و به آهنگها گوش می دادم . دوباره برای اطمینان سرم را بالا آوردم و دیدم که زن دوباره به کارهای قبلی ادامه می دهد . زمان به سختی می گذشت کمرم عرق کرده بود و در خودم خجالت می کشیدم و توی دلم به تهاجم فرهنگی فحش می دادم . سریع از جایم بلند شدم به ایستگاهی که می خواستم رسیدم و خوشحال بودم از اینکه هم از شر نگاههای زن راحت می شوم و هم اینکه او به مقصود شومش نمی رسد . از در مترو پریدم بیرون هنوز زن داشت به اداهایش ادامه می داد چند لحظه ایستادم و به کارهایش دقت کردم که فهمیدم در شیشه ای که تا چند لحظه پیش که من نشسته بودم پشت سرم بود موهایش را درست می کرده و از شیشه به عنوان آینه استفاده میکرده است در خودم فرو رفتم بوئی عجیب در مغزم پیچیده بود و داشتم به تهاجم فرهنگی فکر می کردم و به اینکه چقدر من معماها را زود حل می کنم .
یواش یواش راه افتاده بودم . صدای بوق در مترو خبر از بسته شدن در واگن ها می داد و من که از ایستگاه خارج شدم ...
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|

در تنگی و شلوغی جمعیت آدمها هرکدام به فکر کاری بودند و من هم به فکر خرید یک لباس خوش رنگ بودم تا به کلکسیون لباس های داخل کمدم یکی اظافه کنم . در این فکر بودم که آبی بهتر است یا بنفش و یا حتی نارنجی این رنگها دیگر برای من تکراری شده اند . در این فکرها بودم و قدم میزدم . سرم پائین بود چون دختران و زنان زیادی از کنار من می گذشتند و ترجیح می دادم به جای نگاه کردن به این موجودات هیستریک به فکر در مورد لباس انتخابی ام بپردازم
روی زمین لیوان های یکبار مصرف له شده توجم را جلب کرد . فکر کردم که در این نزدیکی شاید نذری می دهند . در این فکر ها بودم جلوتر رسیدم دیدم زنی میانسال به همراه کودک ۵-۶ ساله اش روی زمین نشسته است و سطلی جلوی خود گذاشته و چند لیوان یکبار مصرف که هرکدام منتظر له شدن زیر پای آدمهایی بودند که از روی پیاده روی همیشه شلوغ می گذشتند . زن با یک تکه مقوا داشت پسرش را باد می زد به نظر می رسید پسر گرمش شده است . همه سرمایه زن همین چند لیوان و سطل بود و شربتی که از فرو رفتن ملاقه قبلی در خود در تلاطم بود . سرم را پایین انداختم و در دلم به حال زن گریه می کردم . دوست داشتم که به ظاهر هم گریه کنم اما اشکم نمی آمد . به راهم ادامه می دادم اما چهره زن و کودکش مدام جلوی چشمم می آمد . خیابان شلوغ و شلوغ تر می شد و صدای اذان بلندتر . دود ماشین ها و فریادها هم به سرعت فضای خالی دور و برم را پر می کرد . سرم را برگرداندم و زن را دوباره روی زمین دیدم که نشسته است و یک مادر با پسرش گرما را از بدنشان با خوردن یک لیوان شربت خارج می کنند .
به راهم ادامه دادم سرم را بلند کردم همینطور که به لباسهای رنگارنگ داخل قفسه لباس فروش نگاه می کردم به زنی که شربت برای پسرش خرید بود فحش می دادم چون می دانستم که وجود آدمهای مرفهی مثل آن زن باعث پیدایش فقر برای آن یکی زن می شود .
با مغازه دار چانه نزدم پول را به او دادم به سمت خانه به راه افتادم و شب لباس های جدیدم را می پوشیدم و خانواده ام که حالا دورم جمع شده اند از قشنگی لباس های خرید امروزم میگفتند و من اصلا به آن زن که پسرش را با تکه مقوائی باد می زد و شربت می فروخت فکر نمی کردم . نمازم را که خواندم به رخت خواب رفتم و شب را آرام خوابیدم چون دوباره رنگی جدید به هزار رنگ لباس های داخل کمد من اظافه شده است . نمی دانم کی خوابم برده بود چون آخرین فکر دیروز من تصمیم برای رنگ لباس بعدی بود که می خواستم تا هفته دیگر به بازار بروم و آنرا بخرم .
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|
آگهي مدرسة آرتيستي سينما
مدرسة آرتيستي سينما واقع درخيابان علاءالدوله از روز 26 فروردين مطابق 15 آوريل بتوسط معلمين ومعلمه هاي متخصص افتتاح خواهد شد وجهت خواتين كلاس مخصوص دائر است داوطلبين مي توانند هر روزه از ساعت 3بعداز ظهر تا 8 خودرا به دفتر مدرسه معرفي نمايند.
اوگانيانس اولين شخصي در ايران است كه به فكر ساخت فيلم هاي داستاني مي افتد آن زمان كه فيلم هاي صامت مرسوم بوده است وي به ساخت فيلم صامت «آبي و رابي» مي پردازد كه اولين فيلم بلند صامت تاريخ سينماي ايران است . وي قبل از ساخت اين فيلم به فكر افتتاح يك مدرسه آرتيستي در ايران مي افتد كه تا 3 دوره ادامه داشته است و حاصل دوره اول آن فيلم آبي و رابي بوده است و حاصل دوره دوم آن فيلم حاجي آقا آكتور سينماست اما به دلايل مختلف عاقبت اين موسسه به تعطيلي مي انجامد . اطلاعيه اي كه در بالا مي بينيد اولين اطلاعيه اولين موسسه آموزش سينما در ايران است كه در سال 1309 انتشار يافته است .

اوگانيانس مهاجري ارمني روسي بوده است كه در سال 1279 در عشق آباد متولد شده بود و تحصيلاتش را در رشته سينما در هنرستان سينمايي مسكو به اتمام رسانده بود و در سال 1308 وارد ايران شده بود . وي كه سال هاي زيادي را در ايران به ترويج سينما پرداخت و تلاش هاي زيادي نيز نمود و اتفاقات مهمي را براي سينماي ايران رقم زد در سال 1317 ايران را به مقصد هندوستان ترك مي گويد به اميد ادامه دادن فعاليت هاي سينمايي و سپس در سال 1326 مجددا به ايران باز مي گردد و در سال 1330 اسلام مي آورد و نام رضا مژده را براي خود بر ميگزيند .

وي با اينكه ايراني نبوده است اما بيشترين خدمت را در ابتدا به سينماي ايران مي نمايد . در آن سالها كه اغلب سينماها فيلمهاي كشورهاي خارجي را به نمايش مي گذاشتند اوگانيانس وارد عرصه مي گردد و با ابتدائي ترين و كمترين امكانات ، اصولي ترين روش را بر مي گزيند يعني در ابتداي امر به تربيت افراد در زمينه سينما مي پردازد و سپس با استفاده از همين افراد دست به ساخت فيلم هاي كاملا ايراني مي زند . اما در آن زمان از فعاليت هاي وي تقديري به عمل نمي آيد و روحيه ناسيوناليست ايراني در آن زمان به جلوگيري از فعاليت هاي وي مي پردازد و در اغلب نشريات و مجلات بدون توجه به شرايط ساخت فيلم هاي وي از وي به بدترين شكل انتقاد مي گردد گرچه ايراني بودن فيلم مورد توجه همگان قرار مي گيرد اما قطعا ايراني نبودن اوگانيانس نيز دقيقا در نقدها به فيلم هاي وي دخيل بوده است . اين شرايط به وضوح در نقدهايي كه در نشريات و روزنامه هاي مختلف در خصوص فيلم آبي و رابي منتشر مي كرده اند قابل ملاحظه است . در فيلم دوم وي يعني حاجي آقا آكتور سينما باز هم اوگانيانس از شاگردان تربيت شده موسسه خويش بهره مي جويد اما در اين فيلم بخت با وي يار نيست زيرا اكران عمومي اولين فيلم ناطق ايراني يعني دختر لر شكستي عظيم را به وي تحميل مي نمايد . دختر لر فيلمي است كه در يك كمپاني هندي ساخته مي گردد اما داستان در خصوص قبيله اي از لرهاي ايران است .

فيلمشناخت :
1- آبي و رابي ( 1309)
2- حاجي آقا آكتور سينما (1312)
مطالب درج شده در این پست برداشتی آزاد از کتاب تاریخ سینمای ایران نوشته جمال امید است
در روز هاي آينده حتما در اين خصوص مطالب بيشتري قرار خواهم داد
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|