فیلم کوتاه "دور از من نزدیک تو" به اتمام رسید

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |
فیلم کوتاه "دور از من نزدیک تو" به اتمام رسید

از خونه که اومدم بیرون همین که در رو بستم یادم اومد که کلید رو نیاوردم به فکر افتادم که از دیوار بالا برم و کلیدها رو از توی اتاقم بردارم . آخه چند روزی بود که کسی خونه نبود اما کمی که فکر کردم دو دلیل برای انجام ندادن این کار به ذهنم اومد اول اینکه سنگینی آبگوشت 4 روز مونده رو که چند لحظه پیش خورده بودم روی معدم احساس می کردم دلیل بعدی اینکه بالاخره من یکبار باید از دیوار بالا برم چه حالا باشه و چه شب ....
از خیابون رد شدم و رفتم داخل پارک کوچکی نشستم هر چند وقت یک بار اینجا میام (البته هر روز اینجام). داشتم فکر می کردم به گذشته و آینده . به الان اصلا فکر نمی کنم چون اصلا برام مهم نیست چون دارم با پوست و خونم اون رو حس می کنم و میدونم که در حال حاظر چه اتفاقاتی داره می افته ... زمان به کندی می گذره تنهایی هم یکمی سخته به اساتیدی که گاه گداری دور هم جمع می شیم زنگ زدم که هرکدوم به دلیلی از اومدن امتناع کردن که خاک بر سر همشون . آبگوشت ۴ روز مونده هم که امون نمی ده بی شرف واسه خودش انواع سمفونی ها رو به اشکال مختلف اجرا می کنه . بی خیال آبگوشت ....
نگام افتاد به سمت کافه ای که روبروی من بود هر چند وقت یک بار به اینجا میام تازه الان فهمیدم که یک چراغ بزرگ هم دم درش وصل کردن . بلند شدم و به راه افتادم کمی موهام رو به هم ریختم و یکم کج و معوج راه رفتم آخه ممکن بود چند نفر منو اونجا بشناسن که همینطور هم بود . صدام رو صاف کردم و وارد شدم ...
وارد که شدم یه راست رفتم روی صندلی ای نشستم که دقیقا زیر قفسه های کتاب قرار داشت توی کتاب ها اسم استاد نیچه و استاد شاملو به چشم آشنا بود نشستم صدای فرفر کولر و ساکتی فضا آرامش بخش بود بوی قهوه و تاریکی ملایم اونجا انسان رو وارد فضای دیگه ای می کرد صدای موسیقی هم که نگو . موسیقی فیلم آبی بود که پرایسنر اون رو ساخته بود و به جای خودش واقعا شاهکاری بود توی همین فکرها بودم که یکی از دوستان از در وارد شد و سلام کرد و من به نشانه احترام نیم خیز شدم و گفتم سلام وارد شد و یکراست اومد روی میز من و روبروم نشست اونم هنرمند بود و هنردوست که داستان می نوشت . با صدایی که حالا برای خودم صاف شده و دورگه بود به مسئول کافه گفتم یک اسپرسو لطفا ... دقیقا با همین غلظت و خیلی رسمی. اونم گفت چشم انگار به من بیشتر از همه احترام می ذاشت البته وظیفشه . سرم رو که بر گردوندم دوست هنرمندم گفت ببخشید یک سوال دارم جناب استاد گفتم بفرمائید عزیزم ایشون گفتن که فیلم دومتون اسمش چی بود استاد؟ گفتم خب گفت چرا اونجوری بود سبکش چی بود؟؟ گفتم اکسپرسیونیسم گفت می شه یکم توضیح بدید؟؟ گفتم حتما اونم سریع کاغذ و قلم رو درآورد و شروع کرد به نوشتن و منم شروع کردن به گفتن: ببین عزیزم اکسپرسیونیسم یک مکتب مهم و قابل درک و فهمه از اینکه برای تو و از ایجا استاد هیچکاک لینچ و از برای تو زیرا که اگر دید مکتب دادائیسم سورئالیسم برای بودلر سارتر اگزیستانسیالیسم پاریس ادبیات سینما فیلم من ووووووووووو کلی چیزهای دیگر بار کله بنده خدا کردم . دیگر خسته شده بود و نمی نوشت فقط گاهی اوقات سری تکان می داد . نگاهی به ساعتم کردم کمی دیر شده بود چون می خواستم که رمان نیمه کاره ای رو که در دست داشتم تمام کنم....
از خیابان رد شدم و جلوی در خانه رسیدم دستم رو داخل جیبم کردم که یادم اومد که کلید رو همراه خودم نیاوردم به دیوار که نگاه کردم قور قور دلم رو فهمیدم اما چاره ای نبود چون هم خسته بودم و هم اینکه کسی نبود که در رو باز کنه از دیوار بالا رفتم و رسیدم بالا به خودم گفتم : که عمو آخه مگه مریضی می ری بیرون که کلید یادت بره هی میری 4 تا ایسم یاد میگیری منتظری تا یکی ازت نظر بخواد 4 تا فیلم الکی ساختی فکر می کنی خبریه بیچاره اون یارو داشت اسکولت می کرد تو هم سریع میری سر کار 4 ساعت واسه یارو ذر ذر می کنی آخه آخرش که چی ؟ میشینی تو کافه واسه خودت اسپرسو سفارش میدی عمو آدم با یه اسپرسوی ۱۵۰۰ تومنی که هنرمند و آدم و مقبول و استاد نمی شه .... از دیوار پریدم پائین سریع رفتم داخل اتاق و شلوار مامان دوز رو پوشیدم و رفتم توی رختخواب خیلی خسته بودم داشت خوابم می برد یک دفعه یادم اومد که ادامه کتاب رمان نیمه کارم رو نخوندم کمی به قول بازاری ها سبک سنگین کردمو زیر لب گفتم ولش ...
رمان بیچاره ماهها بود که همینطور باز شده مونده بود روی میز و من هر شب به دلیلی می گفتم ولش ...
شکمم داره سر و صدا می کنه فکر کنم آبگوشته می خواد حالمو به هم بزنه آخه ویروس که هنرمند و غیر هنرمند نمیشناسه . استاد ......