بی اختیار دستم را جلو بردم و گفتم سلام ..... چشمانش را که زیر پلکهایش قایم کرده بود آرام بیرون آورد و نگاهی به من انداخت و عینک قدیمی اش را که گوشه اش تاب برداشته بود را از روی چشمانش برداشت و با طمانینه خاصی که نشان از آرامشی قلبی داشت گفت : گمشو ... یک لحظه جا خوردم بی اختیار از او دور شدم و به سر کوچه رفتم وقتی سر کوچه رسیدم سرم را برگرداندم و دوباره نگاهی به تن نهیفش انداختم می خواستم بازگردم و از او معذرت خواهی کنم اما شاید دیگر دیر شده بود شاید بار اول احترام نگاه داشته بود و به من فحشی نداده بود اما مطمئنا این بار به من چند تا فحش آبدار حواله می کرد . به راه خود ادامه دادم از خیابان رد شدم و سوار ماشین نارنجی رنگ شدم و به سمت ایستگاه راه آهن که فعلا هدفم بود به راه افتادم .
از سر کوچه ایستگاه صدای بوق قطار به گوش می رسید . از تاکسی که پیاده شدم وارد ایستگاه شدم آدم هایی را دیدم که از قطار پیاده می شوند و آدم هایی هم که به قطار سوار می شوند بعضی هم نشسته اند زل زده اند به این ها . من هم اینجا هستم و به همه آنها زل زده ام بی آنکه کارهای آنها برایم اهمیتی داشته باشد . از کنار قطار عبور کردم به من چه که این آدمها چه می کنند یا اینکه به من چه که این آدمها از کجا آمده اند یا می خواهند به کجا بروند . همهمه ای ایستگاه را برداشته بود از پشت سرم صدایی آمد : آهای جوون . برنگشتم سرعتم را بیشتر کردم نمی خواستم این خبر بد را به خودم بدهم که منظور صدا از جوون من هستم . دوباره صدا به گوش رسید : آهای جوون کمکم می کنی ؟؟ توی دلم گفتم : دنیا برعکس شده به اونی که می خوای کمک کنی حالتو میگیره اینم از این . سرم را برگرداندم و گفتم بله . دیدم پیرزنی که شاید وزنش بیشتر از 20 کیلو نبود روی زمین نشسته بود و با چشمهای گود افتاده اش که نشانی از عشوه های دوران جوانی نداشت به من زل زده بود و می خندید . یک دفعه دهانش را باز کرد و گفت : .... هرچه می گفت صدایش را نمی شنیدم چون قطار در حال حرکت کردن بود و این را من الان متوجه شده بودم . جلوتر رفتم گفتم : مادر جان نمی شنوم بگو دوباره . پیرزن گفت : کمکم می کنی اینارو ببرم دم در ایستگاه آخ خدا خیرت بده . این را گفت و از جایش بلند شد توی دلم گفتم عمو من که هنوز قبول نکردم اما کار از کار گذشته بود پیرزن داشت چادرش را هم که از کف ایستگاه خاکی شده بود می تکاند . با نگاهی که نشانه ای نه از رضایت در خود می دید و نه از نارضایتی ، ساکش را برداشتم و جلو جلو رفتم ، داشتم به عکس العمل پیرمردی فکر می کردم که صبح داخل کوچه مان دیده بودمش . خیلی ناراحت بودم و مدام به او فکر می کردم پیرمرد ... استغفرالله نمی ذارن آدم یه روزش بدون فحش بگذرونه آخه پیری مگه مریضی اینجوری جواب آدمو می دی ؟؟؟ توی همین فکرها بودم که صدای فریاد یک پیرزن را شنیدم برگشتم دیدم پیرزن دارد فریاد می زند دزد ..دزد... دستپاچه شده بودم سریع پیشش برگشتم و گفتم مادر جان چه شده چرا داد می زنی ؟؟؟ در همین حین چند نفر از ماموران ایستگاه بیرون آمدند و جویای احوال شدند خدا رو شکر به خیر گذشت چون هم مامورها آشنا بودند و هم پیرزن فهمید چه اشتباهی کرده پیرزن بیچاره فکر کرده بود می خواهم وسایلش را بدزدم ماموران سالن که می دانستند توی پست برق ایستگاه کار میکنم کمکم کردند تا از این وضع خارج شوم اتفاقا پیرمردی هم آنجا نشسته بود فکر کنم او رو یه جائی دیدم چهره اش خیلی برایم آشناست البته مهم هم نیست هر روز اینجا آدمهای زیادی در رفت و آمد هستند .
ساعت 12 شب رو رد کرده بود و من خسته و کوفته از اون همه سیم کشی و کابل کشی آرام آرام داشتم به سمت در ایستگاه میرفتم تا به خونه برم ، توی خیابون دستم رو جلوی یک ماشین بلند کردم و گفتم دربست .
وقتی به خونه رسیدم از شدت خستگی ناخودآگاه به خواب رفتم و تمام خاطرات امروز رو از یاد بردم انگار سالهاست که خوابم و به امید فردا که از خواب بیدار بشم و به ایستگاه برم امیدوارم که دوباره مشکل جدیدی برای من پیش نیاد . ایستگاه جای عجیبیه آدمها از همه جا به آنجا میان و از اونجا به هرجا که دوست داشته باشن می رن .واقعا دنیای عجیبیه .....
صبح مثل هر روز از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه که متشکل بود از پنیر و نون سنگک نیمه خشک شده لباس ها مو پوشیدمو از در خونه خارج شدم وسطای کوچه که رسیدم دیدم پیرمردی روی سکوی جلوی در یک خونه نشسته و یک زنبیل پر از نون و یک ساک جلوش روی زمینه ، جلو رفتم و سلام کردم سرش پائین بود و چشماش پشت پلک هاش که چند تا خال روی اونها رشد کرده بود پنهان شده بود قیافش خیلی برام آشنا بود انگار یه جائی دیده بودمش سرش را که بلند کرد گفتم ببخشید پدر جان می خوایید کمکتون کنم عینکش قبل از همه اعضای صورتش جواب رو به من داد آروم لب هاشو باز کرد پشت نگاهش آرامش خاصی قرار داشت . نگاه تیزی به من کرد و گفت : گمشو . سرم رو پائین انداختم و نفهمیدم چرا منو اینطور خطاب کرد اما هرچه که بود برام عجیب بود از اون که دور می شدم فکر کردم که شاید پیرمرد رو توی ایستگاه دیده باشم یا شاید اون منو توی ایستگاه دیده باشه به هر حال اینم از روزیه امروز ما ...
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|

علی عرب(نویسنده) - خودم - مهدی احسانی(تصویر بردار) - رسول محمدی(دستیار تصویر)

سارا شکارچیان - بازیگر


محسن مریزاد(دستیار) و خودم

خودم و مهدی احسانی

بقیه بازیگران

سارا شکارچیان (بازیگر)

علیرضا بابویهی - سارا شکارچیان
عکس از : مهدی مریزاد (عکاس خبرگزاری فارس)
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|

يادم مي آيد كه از چند وقت پيش بحث هاي زيادي روي نبود مخاطب در سينما به گوش مي رسيد . عموماً اين حرف ها از دهان بزرگان سينما و مطبوعات بيرون مي آمد . گاهي حتي در بين منتقدان و كارگردانان روي اين زمينه بحث در مي گرفت و كار به جاهاي بالا مي رسيد . در اين بين هركس راه كار و علتي براي اين ركود در سينما ارائه مي داد و هر كدام از اين نظريه پردازان روي حرف خود مي ايستادند و مي گفتند اين است و جز اين نيست . يكي مي گفت پخش فيلم هاي سينمايي كه براي تلوزيون ساخته مي شوند سليقه مخاطبان را كاهش مي دهند يا در همين رابطه يكي مي گفت تا وقتي ملت در تلوزيون منزل خود بدون پرداخت كرايه رفت و آمد و بليط سينما و هزينه هاي مربوط به پفك و تخمه مي توانند فيلم سينمائي ببينند خب طبيعي است كه به سينما نمي روند و جلوي تلوزيون مي نشينند و فيلم ميبينند چون هم فيلم مي بينند و هم هزينه هاي خانوار كاهش مي يابد . يكي ديگر مي گفت بابا مشكلات اقتصادي و گراني بليط سينما مانع اصلي حضور در سينماست و ديگري از «هنر براي مردم» حرف مي زد و از پست مدرنيسم سخن ها مي راند . اينها ادامه داشت از طرفي هر روز هم خبر شكست فيلم هاي مختلف را در گيشه مي شنيديم . حتي تا اينجا كه بعضي از تهيه كننده هاي فيلم هاي سينمايي از اين شغل كناره مي گرفتند و به كار بساز بفروش يا كارهايي از اين دست مي پرداختند . اين اتفاق غم انگيز بود . من هم به عنوان يك دوست دار سينما كه البته كتاب هاي زيادي در اين زمينه خوانده ام با اين موضوع درگير شده بودم و دنبال علت اصلي اين اتفاق بودم . چون احساس مي كنم تا آن حد علم دارم كه بتوانم در اين زمينه پژوهش كنم. ماهها تلاش مي كردم و هر دوشنبه «كه روز سينما رفتن من است» در لا به لاي مخاطبين به دنبال دليل بودم . كتاب هاي زيادي را مي خواندم و به سايت ها و مجلات زيادي هم سر مي زدم اما دليلي پيدا نمي شد . تا اينكه روز دوشنبه طبق معمول خواستم به سينماي محلمان بروم . سينمايي كه فكر كنم سنش از پدربزرگم بيشتر بود . حتي اين موضوع يعني نبود مخاطب در سينما گريبانگير اين سينماي فلك زده هم شده بود تا آنجا كه بعضي روزها مجموعاً دخل گيشه و دخل بوفه سينما روي هم رفته به بيست هزار تومان نمي رسيد ( كه اين خود معظلي است ).
داخل خياباني شده بودم كه سينما در وسط آن قرار دارد خيابان ترافيك شده بود راننده هايي كه اعصابشان به هم ريخته بود پشت سر هم سيگار مي كشيدند . اول برايم اهميتي نداشت اما بعد ديدم كه اين مشكل انگار خيلي ريشه اي است . پيش خودم گفتم حتما جلوتر تصادفي شده كه اينطور خيابان بند آمده است بايد سرعت گيرهاي خيابان را بيشتر كنند تا راننده هاي بي توجه آرام رانندگي كنند «اين اظهار نظر از آن روي است كه هميشه من دنبال پيدا كردن ريشه مشكلات رايج در جامعه هستم» . با اين خيال قدم مي زدم و به مشكل نبود مخاطب در سينما فكر مي كردم . به سينما نزديك شده بودم سرم را بلند كردم و با صحنه اي باور نكردني مواجه شدم . درب سينما مملو از آدم و بود هركس مي خواست زودتر به در برسد تا داخل شود همين جمعيت باعث ترافيك شده بود . چشمهاي مسئول سينما كه علاوه بر مديريت سينما مسئول فروش بليط و ايضا بوفه بود برق مي زد و مدام نقش دلار توي چشمانش مي رفت و مي آمد . متعجب شده بودم اين وضع را كه ديدم هم خوشحال بودم هم ناراحت ناراحت از اينكه وعده دوشنبه گاهي من براي صرف يك عدد فيلم از بين مي رود و خوشحال از اينكه سينما چقدر مخاطب پيدا كرده است .سريع به ذهنم رسيد كه بفهمم چه اتفاقي افتاده است كه اينطور با سينما برخورد مي كنند . چون شرايط تغييري نكرده بود تلوزيون هنوز داشت فيلم هاي سينمائي تلوزيوني پخش مي كرد و فيلم سازها هم طبق روال هميشگيشان فيلم مي ساختند و چند نفري هم كه روالي را براي خود داشتند مي دانستم كه يا دنبال تهيه كننده از اينجا به آنجا مي روند يا دنبال پاس كردن چك و دادن بدهيها هستند چون همانطور كه گفتم فيلمهايشان خريدار ندارد . مردد بودم دنبال جواب مي گشتم . از اطلاعاتي كه از كتاب و مجله و سايت هاي گوناگون به دست آورده بودم مي خواستم كمك بگيرم اما جواب نمي داد . تمام ذهنم را به كار گرفتم و از تمام فرمول هاي فيزيك و رياضي استفاده كردم از فيثاقورس بگير تا فرمول محاسبه شتاب در سطح شيب دار . جور در نمي آمد . داشتم به اين فكر مي كردم كه بهترين مرجع براي تصميم گيري و پيدا كردن دليل همين مخاطباني هستند كه الان به سينما آمده اند . اما بايد مي فهميدم كه چطور بايد از آنها اطلاعات بگيرم . در همين فكرها بودم كه فهميدم فيلم تمام شده است اين خبر را صداي كف و صوت تماشاچيان نشسته در سينما به من داد . توي دلم گفتم : عمو چه خبرتونه يا سينما نمي يايد يا وقتي ميايد اينجوري .
در خروجي را باز كردند و ملت ريختند بيرون دوباره خيابان بند آمد و دود و داد و بوق و گاهي هم فحش ... . بلند شدم و مثل مجانين در بين تماشاچيان خارج شده از سينما راه ميرفتم و با گوش هاي تيز شده دنبال جواب سوالم مي گشتم . اما فايده اي نداشت . همه داشتند در مورد فيلم حرف ميزدند خب اين هم كاملا طبيعي بود چون هركس كه يك فيلم را مي بيند دوست دارد براي ديگران تعريف كند حالا چه مثلا پدر خوانده باشد يا اخراجي ها . دنبال اين بودم كه ببينم آيا كسي هست كه خارج از اين مقولات حرفي بزند يا نه . آخرين نفراتي كه از سينما خارج شدند دو تا پسر بچه 12-13 ساله بوند كه ظاهرشان نشان مي داد كه بچه هاي مودب و درس خوانده اي هستند .از موقر صحبت كردنشان مي شد فهميد كه مي توان از حرف هايشان بهره اي گرفت . كمي به آنها نزديك شدم پشت سرشان به راه افتادم خوشبختانه مسيرشان به سمت منزل ما بود و من دعا مي كردم كه تغيير مسير ندهند چون هميشه وقتي به دنبال اينگونه سوالات هستم به خودم خيلي فشار مي آورم كه با پژوهش جواب سوال را پيدا كنم . امروز هم چون خيلي در اين مورد پژوهش كرده بودم خستكي را در خودم احساس مي كردم . خلاصه دنبال دو پسر به راه افتاده بودم و شش دنگ به حرف هايشان گوش مي كردم . صحبتشان در مورد سينما آمدن بود . خب خيلي به درد من مي خورد كمي نزديك تر شدم چون صداي بوق ناشي از ترافيك گاها مانع مي شد كه صداي آنها را به خوبي بشنوم . اولي گفت : من بار اولم بود كه به سينما اومدم . دومي سريع پريد وسط حرفش و با غرور خاص دوران كودكي گفت : ولي من چندمين باره كه ميام ، دائيم منو هميشه با خودش مياره . اين بار اولي زود زد وسط حرفش و به شكلي كه مي خواست به دوستش بفهماند كه حرفش را باور نكرده گفت : پس چرا الان نيومده؟ . دومي كمي به خودش آمد و گفت :آخه اون بار كه اومديم ميخ صندلي شلوار دائيم رو كه كلي واسش پول داده بود پاره كرد دائيم با مسئول سينما دعواش شد و به منم گفت ديگه نمي آم . راستي ديدي صندلياش نو بود؟. اولي گفت :اونجا هوا تاريك بود نفهميدم . دومي گفت : صندلياش نو بود فكر كنم به خاطر دعواي دائيم بود كه عوضشون كرد . تا اين جمله ها را شنيدم سر جايم ميخكوب شدم خوشبختانه جواب را دقيقا سر كوچه مان پيدا كرده بودم و از اينكه راه اظافه نرفته بودم به خود مي باليدم . با خوشحالي به داخل كوچه پيچيدم و در دلم حس گاليله را هنگام اوركا گفتن درك كردم . سريع به خانه رسيدم و رفتم داخل اتاقم و شروع كردم به نوشتن اين مقاله . خوشبختانه ذهنم آزاد شده بود از سوالي كه ماهها ذهنم را مشغول كرده بود . در دلم گفتم آنهايي كه در نشريات خود مي نشينند آخر مگر كار پژوهشي سرشان مي شود كه براي خودشان نظر مي دهند اگر به بطن جامعه بياييند مشكلات سينما را مي فهمند ... مثل من . روي تختم دراز كشيدم و نفس راحتي كشيدم بالاخره جواب سوالم را پيدا كردم . جواب سوال چندين ماهه من آشكار بود اگر مي خواهيم مشكل ركود مخاطب در سينما را حل كنيم بايد صندلي هاي سينما را عوض كنيم .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك
ثابت
|