سکوت خطی نا نوشته از هیاهوی پر تلاطم شهر است که گاه برای غرق نشدن در این آشفتگی باید زبان در حلق فرو بری و به اندیشه مردمان شهر زیر چشمی و در دلت بخندی ... و سرخوش تر از همیشه در خیابان راه بروی و خوشحال باشی که در حال انجام یک فعالیت مهمی برای رسیدن به آینده مبهم با افساری در دست از چهارپا که زیر پایت لنگان لنگان راه میرود و سر هر چهار راهی غر غر می کند ... چراغ سبز نمی شود چون همیشه تو باید بمانی بی آنکه تو را یارای سخن گفتن از قرمزها باشد و صدای غرغر چهار پای غرغرو که توی را لنگان لگان به به آینده مبهمی نمی رساند و افساری در دست سکوتی بر لب خنده ای در دل و سری خوش ... و خون دل ...
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


