تبليغاتX
درباره سینما
درباره سینما
شايد هم درباره خودم
درباره وبلاگ
منصور فروزش
فیلمساز
داور دانشجوئی 26امین جشنواره بین المللی فیلم فجر
-------
مناسبت ها :
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران

منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پروفايل منصور فروزش
پست الکترونيک
موضوعات مطالب
علمی
درباره خودم
درباره سینما
عکس
خبر
آرشيو مطالب
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته اوّل مرداد 1384
هفته چهارم تیر 1384
پيوندهاي روزانه
بیراهه
پيوندها
ديدنت / مهدي مريزاد
امیر قادری
دکتر فرخ باور
يادداشت هاي دورشهر / جعفر مرتضوي
سینماوتلویزیون / علیرضا نجف زاده
پادشاه دل / محمد فراهاني
آوا / مهري ابراهيمي
شايد يه خاطره
صحنه پيوسته به جاست / هادي شيخ
بغضگاه / احمد بهمني
ترانه سوزي / علي عرب
زائر باراني / عليرضا شفيعي (پسر خاله)
هنر ملی / گوهر مرید
نمی دانم ها / مهدی غلامی
عابر پیاده / سید علی مجد
سلام آقای مرگ / سعید اکبرزاده
شب هزار و یکم / جعفر مرتضوی
محسن سوهانی / فیلمساز
پایگاه خبری فیلم کوتاه
جشنواره فیلم رویش
موسسه فیلمسازی موج نو پگاه
حوزه هنری
باشگاه هنرمندان جوان
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
سینما فردا
سینما روز
خانه هنرمندان ایران
خانه سینمای ایران










امكانات
در گفت‌وگو با فارس عنوان شد؛
نمايش 4 فيلم كوتاه ايراني در آمريكا

خبرگزاري فارس: 4 فيلم كوتاه ايراني از «منصور فروزش» در انجمن دانشجويان مسلمان دانشگاه اورگان آمريكا نمايش داده مي‌شود.

منصور فروزش در گفت‌و‌گو با خبرنگار سينمايي فارس، گفت: با ارسال دعوت‌نامه‌اي از انجمن دانشجويان مسلمان دانشگاه اورگان آمريكا دعوت شدم تا چهار فيلم‌كوتاه من در اين انجمن نمايش داده شود.
وي در ادامه اظهار داشت: فيلم‌هاي كوتاه «دور از من نزديك تو»، «پايان عبور»، «سكوت سياه» و «جيب‌برها هم به بهشت مي‌روند» در اين برنامه نمايش داده مي‌شود.
فروزش ادامه داد: اين فيلم‌ها قرار است در ماه فوريه نمايش داده شود و شرط من هم براي اين امر، اكران فيلم‌ها در يكي از سينماهاي شهر است.
اين كارگردان افزود:‌ در حال حاضر با بعضي از ارگان‌ها براي هزينه عزيمت به اين كشور مذاكره شده كه تاكنون نتايج قابل قبولي حاصل نشده است.
به گزارش فارس، دانشگاه اورگان داراي 19 هزار دانشجو از سراسر 50 ايالت آمريكا و 80 كشور جهان است. اين دانشگاه مسائل حائز اهميت ملي و جهاني را به دقت مورد بررسي قرار مي‌دهد.
منصور فروزش علاوه بر ساخت فيلم‌هاي كوتاه فوق، كارگرداني فيلم‌هاي كوتاه «حضور سبز» ، «دليل ماريا» و «يك قبر خالي يك قبر پر» را در كارنامه هنري خود دارد.
انتهاي پيام/م

لینک خبر

(این پست خلاصه شده یک نقد جامع از اینجانب است در صورت پیوسته نبودن جملات عفو بفرمائید)

میلیونر زاغه نشین

فیلم میلیونر زاغه نشین را باید در زمره  آثار موفق سال ۲۰۰۸ قلمداد کرد نه به خاطر اسکار بلکه به  جهات مختلفی که این فیلم را با اکثر فیلم های شرقی متفاوت می کند . موضوعی که توجه را بیشتر از همه به خود متوجه می کند شرقی بودن و نگاهش به اسلام است و باید با نگاهی ویژه آن را مورد تحلیل و بررسی قرار داد . اگر ساختار و محتوا را به عنوان اصلی ترین اجزا سینما یا به طور کلی هنر در نظر بگیریم میلیونر با توجه به این دو آیتم توانسته است اقبال خوبی را برای خود رقم بزند به گونه ای که این فیلم هم در نگاه جهانی فیلم مقبولی است هم از زاویه نگاه سینمای ملی و بومی هند .

1-      ساختار منطبق بر خواست جهانی:

از زاوه نگاه جهانی فیلم میلیونر به جهت استفاده از ساختاری مناسب و ریتمی منظم و قابل درک فیلمی است قابل قبول که نمره قبولی را دریافت می کند . تمام آیتمهای ساختاری این فیلم با نگاه تیزبین کارگردان قبل از ضبط فکر شده بوده و با هوشی فوق العاده زمان ها و قاب ها کنار هم چیده شده اند با نگاهی دقیق تر در این فیلم میتوانیم بفهمیم که ریتم چینش نماها و همچنین زاویه نگاه کارگردان و به تبع آن دوربین کاملا ناشی از هوش کارگردان و نگاه پخته وی می باشد که اشراف کامل هم به سینمای کلاسیک دارد و هم سینمای مدرن را خوب فهمبده است و با پلان هایی که طراحی نموده است به دنبال شعار دادن نیست .

2-      محتوا از زاویه جهانی :

محتوای فیلم کاملا منطبق بر نگاه جهانی است این موضوع از چند جنبه قابل بررسی است اول اینکه دین اسلام محور اصلی اتفاقات پشت پرده این فیلم است یعنی تمام درام حول محور اسلام اتفاق می افتد یعنی شروع فیلم با ضربه ای است که به مخاطب القا میکند و دلیل بدبختی های شخصیت ها دین آنهاست . و اسلام یا ضعیف و همراه با بدبختی و فلاکت است یا توام با خشونت و زور گوئی است . یعنی دین اسلام دو قطب و دو جنبه بیشتر ندارد . گرچه در این فیلم جدایی بین فلاکت و زورگوئی و خشونت در اسلام نیست زیرا بازمانده های مسلمانان گرچه پایبند به اصول هستند اما از انجام کارهای منفی هم ابائی ندارند .

در طرف دیگر نگاه سیاهی است که به شرق توسط این فیلم معطوف گردیده شلوغی و کثیفی از نگاه این فیلم جزئی جداناشدنی است و انسان های شرقی در صورتی خوشبخت خواهند بود که زیر یوغ غربی ها باشند . که در این مورد به دلیل فشرده بودن بحث به همین مقدار بسنده می کنیم .

3-      ساختار  برای مخاطب ملی هند

اگر دقت کنیم علاوه بر انطباق این فیلم با خصوصیات سینمای جهانی خصوصیات سینمای هند نیز دیده می شود . مردم هند بسیار به سینما علاقه مند هستند و زندگی خود را وامدار داستان های سینما می دانند و این از آن جهت است که هندی ها به شدت به امور خارق العاده علاقه دارند این را در انواع مذهب های موجود در هند می توان مشاهده کرد حال با این تفاسیر ساختار این فیلم از نگاه ملی هندی بسیار مثبت است زیرا در این فیلم نیز مانند سینمای رایج هند یا سینمای گیشه ای هند تغییر ناگهانی ریتم را مشاهده می کنیم که علاوه بر انطباق بر اصول سینما ، خواست مردم هند را نیز برآورده کرده است .

4-      محتوا از لحاظ ملی هند

اگر دقیق تر به سینمای عامه پسند هند نگاه کنیم قطعا متوجه می شویم که همیشه اتفقات عاطفی بخشی جدائی ناپذیر از فیلم هستند و این اتفاقات با روابط علی معلولی بسیار ساده ای اتفاق می افتند . در این فیلم در جای جای آن این اتفاقات را می بینیم اما بهتر از همه برای مثال زدن سکانس آخر فیلم است که کاملا مخاطب کشور هند را که خواهان روابط علی معلولی ساده عاطفی است راضی می کند به عبارتی در این سکانس مخاطبی که به دیدن یک فیلم وطنی آمده است بعد از خروج از سینما به خاطر این اتفاق که شدت آن از قسمتهای دیگر فیلم که این خصوصیت را دارند بیشتر است  احساس رضایت می کند و خوشحال از این است که پولش را هدر نداده است .

میلیونر زاغه نشین یک فیلم است که موفقیت های زیادی بدست آورده است و اگر منصفانه نگاه کنیم علی رغم نگاهش به شرق و دین اسلام که در مورد آن توضیح داده شد فیلمی است که بسیار موفق بوده است و می تواند الگویی برای فیلمسازانی باشد که هم می خواهند گیشه را از دست ندهند و هم می خواهند فیلم خوب بسازند به عبارت دیگر هم خدا را می خواهند و هم خرما را .

 


نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

صندلی های سینما

يادم مي آيد كه از چند وقت پيش بحث هاي زيادي روي نبود مخاطب در سينما به گوش مي رسيد . عموماً اين حرف ها از دهان بزرگان سينما و مطبوعات بيرون مي آمد . گاهي حتي در بين منتقدان و كارگردانان روي اين زمينه بحث در مي گرفت و كار به جاهاي بالا مي رسيد . در اين بين هركس راه كار و علتي براي اين ركود در سينما ارائه مي داد و هر كدام از اين نظريه پردازان روي حرف خود مي ايستادند و مي گفتند اين است و جز اين نيست . يكي مي گفت پخش فيلم هاي سينمايي كه براي تلوزيون ساخته مي شوند سليقه مخاطبان را كاهش مي دهند يا در همين رابطه يكي مي گفت تا وقتي ملت در تلوزيون منزل خود بدون پرداخت كرايه رفت و آمد و بليط سينما و هزينه هاي مربوط به پفك و تخمه مي توانند فيلم سينمائي ببينند خب طبيعي است كه به سينما نمي روند و جلوي تلوزيون مي نشينند و فيلم ميبينند چون هم فيلم مي بينند و هم هزينه هاي خانوار كاهش مي يابد . يكي ديگر مي گفت بابا مشكلات اقتصادي و گراني بليط سينما مانع اصلي حضور در سينماست و ديگري از «هنر براي مردم» حرف مي زد و از پست مدرنيسم سخن ها مي راند . اينها ادامه داشت از طرفي هر روز هم خبر شكست فيلم هاي مختلف را در گيشه مي شنيديم . حتي تا اينجا كه بعضي از تهيه كننده هاي فيلم هاي سينمايي از اين شغل كناره مي گرفتند و به كار بساز بفروش يا كارهايي از اين دست مي پرداختند . اين اتفاق غم انگيز بود . من هم به عنوان يك دوست دار سينما كه البته كتاب هاي زيادي در اين زمينه خوانده ام با اين موضوع درگير شده بودم و دنبال علت اصلي اين اتفاق بودم . چون احساس مي كنم تا آن حد علم دارم كه بتوانم در اين زمينه پژوهش كنم.  ماهها تلاش مي كردم و هر دوشنبه «كه روز سينما رفتن من است» در لا به لاي مخاطبين به دنبال دليل بودم . كتاب هاي زيادي را مي خواندم و به سايت ها و مجلات زيادي هم سر مي زدم اما دليلي پيدا نمي شد . تا اينكه روز دوشنبه طبق معمول خواستم به سينماي محلمان بروم . سينمايي كه فكر كنم سنش از پدربزرگم بيشتر بود . حتي اين موضوع يعني نبود مخاطب در سينما گريبانگير اين سينماي فلك زده هم شده بود تا آنجا كه بعضي روزها مجموعاً دخل گيشه و دخل بوفه سينما روي هم رفته به بيست هزار تومان نمي رسيد ( كه اين خود معظلي است ).

داخل خياباني شده بودم كه سينما در وسط آن قرار دارد خيابان ترافيك شده بود راننده هايي كه اعصابشان به هم ريخته بود پشت سر هم سيگار مي كشيدند . اول برايم اهميتي نداشت اما بعد ديدم كه اين مشكل انگار خيلي ريشه اي است . پيش خودم گفتم حتما جلوتر تصادفي شده كه اينطور خيابان بند آمده است بايد سرعت گيرهاي خيابان را بيشتر كنند تا راننده هاي بي توجه آرام رانندگي كنند «اين اظهار نظر از آن روي است كه هميشه من دنبال پيدا كردن ريشه مشكلات رايج در جامعه هستم» . با اين خيال قدم مي زدم و به مشكل نبود مخاطب در سينما فكر مي كردم . به سينما نزديك شده بودم سرم را بلند كردم و با صحنه اي باور نكردني مواجه شدم . درب سينما مملو از آدم و بود هركس مي خواست زودتر به در برسد تا داخل شود همين جمعيت باعث ترافيك شده بود .  چشمهاي مسئول سينما كه علاوه بر مديريت سينما مسئول فروش بليط و ايضا بوفه بود برق مي زد و مدام نقش دلار توي چشمانش مي رفت و مي آمد . متعجب شده بودم اين وضع را كه ديدم هم خوشحال بودم هم ناراحت ناراحت از اينكه وعده دوشنبه گاهي من براي صرف يك عدد فيلم از بين مي رود و خوشحال از اينكه سينما چقدر مخاطب پيدا كرده است .سريع به ذهنم رسيد كه بفهمم چه اتفاقي افتاده است كه اينطور با سينما برخورد مي كنند . چون شرايط تغييري نكرده بود تلوزيون هنوز داشت فيلم هاي سينمائي تلوزيوني پخش مي كرد و فيلم سازها هم طبق روال هميشگيشان فيلم مي ساختند و چند نفري هم كه روالي را براي خود داشتند مي دانستم كه يا دنبال تهيه كننده از اينجا به آنجا مي روند يا دنبال پاس كردن چك و دادن بدهيها هستند چون همانطور كه گفتم فيلمهايشان خريدار ندارد . مردد بودم دنبال جواب مي گشتم . از اطلاعاتي كه از كتاب و مجله و سايت هاي گوناگون به دست آورده بودم مي خواستم كمك بگيرم اما جواب نمي داد . تمام ذهنم را به كار گرفتم و از تمام فرمول هاي فيزيك و رياضي استفاده كردم از فيثاقورس بگير تا فرمول محاسبه شتاب در سطح شيب دار . جور در نمي آمد . داشتم به اين فكر مي كردم كه بهترين مرجع براي تصميم گيري و پيدا كردن دليل همين مخاطباني هستند كه الان به سينما آمده اند . اما بايد مي فهميدم كه چطور بايد از آنها اطلاعات بگيرم . در همين فكرها بودم كه فهميدم فيلم تمام شده است اين خبر را صداي كف و صوت تماشاچيان نشسته در سينما به من داد . توي دلم گفتم : عمو چه خبرتونه يا سينما نمي يايد يا وقتي ميايد اينجوري .

در خروجي را باز كردند و ملت ريختند بيرون دوباره خيابان بند آمد و دود و داد و بوق و گاهي هم فحش ... . بلند شدم و مثل مجانين در بين تماشاچيان خارج شده از سينما راه ميرفتم و با گوش هاي تيز شده دنبال جواب سوالم مي گشتم . اما فايده اي نداشت . همه داشتند در مورد فيلم حرف ميزدند خب اين هم كاملا طبيعي بود چون هركس كه يك فيلم را مي بيند دوست دارد براي ديگران تعريف كند حالا چه مثلا پدر خوانده باشد يا اخراجي ها . دنبال اين بودم كه ببينم آيا كسي هست كه خارج از اين مقولات حرفي بزند يا نه . آخرين نفراتي كه از سينما خارج شدند دو تا پسر بچه 12-13 ساله بوند كه ظاهرشان نشان مي داد كه بچه هاي مودب و درس خوانده اي هستند .از موقر  صحبت كردنشان مي شد فهميد كه مي توان از حرف هايشان بهره اي گرفت  . كمي به آنها نزديك شدم پشت سرشان به راه افتادم خوشبختانه مسيرشان به سمت منزل ما بود و من دعا مي كردم كه تغيير مسير ندهند چون هميشه وقتي به دنبال اينگونه سوالات هستم به خودم خيلي فشار مي آورم كه با پژوهش جواب سوال را پيدا كنم . امروز هم چون خيلي در اين مورد پژوهش كرده بودم خستكي را در خودم احساس مي كردم . خلاصه دنبال دو پسر به راه افتاده بودم و شش دنگ به حرف هايشان گوش مي كردم . صحبتشان در مورد سينما آمدن بود . خب خيلي به درد من مي خورد كمي نزديك تر شدم چون صداي بوق ناشي از ترافيك گاها مانع مي شد كه صداي آنها را به خوبي بشنوم . اولي گفت : من بار اولم بود كه به سينما اومدم . دومي سريع پريد وسط حرفش و با غرور خاص دوران كودكي گفت : ولي من چندمين باره كه ميام ، دائيم  منو هميشه با خودش مياره . اين بار اولي زود زد وسط حرفش و به شكلي كه مي خواست به دوستش بفهماند كه حرفش را باور نكرده گفت :‌ پس چرا الان نيومده؟ . دومي كمي به خودش آمد و گفت :‌آخه اون بار كه اومديم ميخ صندلي شلوار دائيم رو كه كلي واسش پول داده بود پاره كرد دائيم با مسئول سينما دعواش شد و به منم گفت ديگه نمي آم . راستي ديدي صندلياش نو بود؟. اولي گفت :‌اونجا هوا تاريك بود نفهميدم . دومي گفت :‌ صندلياش نو بود فكر كنم به خاطر دعواي دائيم بود كه عوضشون كرد . تا اين جمله ها را شنيدم سر جايم ميخكوب شدم خوشبختانه جواب  را دقيقا سر كوچه مان پيدا كرده بودم و از اينكه راه اظافه نرفته بودم به خود مي باليدم . با خوشحالي به داخل كوچه پيچيدم و در دلم حس گاليله را هنگام اوركا گفتن درك كردم . سريع به خانه رسيدم و رفتم داخل اتاقم و شروع كردم به نوشتن اين مقاله . خوشبختانه ذهنم آزاد شده بود از سوالي كه ماهها ذهنم را مشغول كرده بود . در دلم گفتم آنهايي كه در نشريات خود مي نشينند آخر مگر كار پژوهشي سرشان مي شود كه براي خودشان نظر مي دهند اگر به بطن جامعه بياييند مشكلات سينما را مي فهمند ... مثل من . روي تختم دراز كشيدم و نفس راحتي كشيدم بالاخره جواب سوالم را پيدا كردم .  جواب سوال چندين ماهه من آشكار بود اگر مي خواهيم مشكل ركود مخاطب در سينما را حل كنيم بايد صندلي هاي سينما را عوض كنيم .


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

 

   كارگردان :
 سامان سالور
 نويسنده :
 سامان سالور

خلاصه داستان : صدي و يدي، كارگران پمپ بنزيني قديمي اند كه به علت عوض شدن مسير جاده اصلي، چندي است كه متروك مانده. «يدي» كه دل در گرو دختري در شهر مجاور دارد، در قبال پرداخت مبلغي به عباس اسماعيلي، پستچي ساده دل منطقه، نامه هاي عاشقانه اش را به عشق ناديده اش مي رساند و منتظر ورود صاحبان پمپ بنزين و دريافت طلب هاي معوقه كارش است تا بتواند زندگي مشتركش را آغاز كند، غافل از اينكه پستچي، دلباخته دختر است.

نام
۱ - محسن تنابنده
۲ - نادر فلاح
۳ - محسن نامجو
۴ - محمود نظرعليان
۵ - حسن رشيدقامت
۶ - رضا طرهاني

مشخصات ديگر فيلم
 
مدت فيلم  .... 85  دقيقه
كشور .... ايران
زبان .... فارسي
رنگ .... سياه و سفيد
صدا ....

Mono

وقتی که شما فیلم را در دستگاه قرار می دهید منتظر می مانید تا فیلم شروع شود اگر یک فیلم بین حرفه ای هستید باید اذعان کنم که همیشه شما ابتدای هر فیلم با یک استرس مواجهید که شاید بین من و شما مشترک باشد . استرسی که ناشی از نگرانی در مورد دیدن فیلمی است که الان داخل دستگاه است و نمی دانید که شما را مجذوب خود می کند یا نه . چند کیلو خرما برای مراسم تدفین هم مانند همه فیلم های تاریخ سینما هنگام دیدنش در ابتدا نا خود آگاه این حس به آدم دست می دهد اما مواجه شدن مخاطب با فضای صمیمی و در دسترس آن ناخودآگاه خیال آدم را راحت می کند . چند کیلو خرما برای مراسم تدفین ساخته سامان سالور نگاه های متفاوتی را به خود جذب نموده است اما فارغ از این نگاههای به بررسی خود فیلم از لحاظ محتوائی و ساختاری خواهیم پرداخت .

این فیلم روایت کننده انسان هایی است که هرکدام به طریقی درگیر در مسائلی هستند که غیر قابل حل می نماید و در مجموع نیز چیزی که همه این آدمهای ساده لوح و صمیمی را دور هم جمع می کند همان مسائل است با محوریت بیشتر یک پمپ بنزین . پمپ بنزینی که حالا دیگر تنها یک پمپ بنزین نیست بلکه سال هاست که تبدیل به یک مخروبه شده و صاحبان و کارکنان آن منتظر حضور مسئولین ادارات مربوط هستند . در این بین کلا انسان هایی که در داستان حضور دارند انسا نهایی هستند که انگار همه برای همین داستان ساخته شده اند . به عبارت دیگر اگر شما عباس نامه رسان (محسن نامجو ) را ببینید که در یک بانک مشغول پرداخت حقوق است باور نمی کنید چون او ساخته شده برای اینکه پستچی باشد . و همچنین شخصیت های دیگر . باید در خصوص محتوای فیلم سامان سالور اینگونه نگاه کنیم که این فیلم روایت کننده انسان های هم دوره ماست که علاوه بر سادگی و لهجه های شیرین محلی هرکدام به نحوی درگیر در مسائلی احمقانه هستند یا بهتر بگوئیم اهداف خود را به گونه ای خارج از عادت پیگیری می کنند . که البته در این فیلم به شیرینی به دل می نشیند .

در خصوص ساختار فیلم باید توجه داشت که از لحاظ نوع کادر ها و فیلمبرداری فیلم در سطحی مطلوب قرار دارد . اصلانی فیلمبردار نام آشنای جوان در این فیلم نیز به برداشت قاب های طلائی دست می زند و اکثر قاب ها علاوه بر زیبائی بصری بار دراماتیک خود را نیز دارا هستند که بار سنگین طراحی این قاب ها بر روی دوش کارگردان است ..

بازیگران این فیلم نقشی به سزا در شکل گیری خوب این فیلم داشته اند به گونه ای که حتی تغییر حالت بازیگران در یک نما باعث از هم پاشیدگی شخصیت آنها می شود . گرچه بازی صدری دچار ابهام است البته این به فیلمنامه نیز باز میگردد . نامجو در این فیلم به خوبی نقش عباس نامه رسان را ایفا می کند گرچه در ابتدا بازی وی کمی نا همگون با فضای فیلم است که در ادامه فیلم این نا همگونی خود جزئی از شخصیت اوست .

تدوین در این فیلم به گونه ای خوش نیاز مخاطب را در خصوص ریتم و ضرب آهنگ ارضا میکند و چینش خوب نماها خود تائیدی است بر این مدعا  .

دکور در فیلم سالور مانند تیتراژ ، دیالوگها و همه شخصیت ها چیزهایی هستند که در نوع خود ستودنی اند.

اما کارگردان ، در این فیلم به نمایش تخصص های خود  مپردازد و این فیلم از این جنبه قابل توجه است که فضای فیلم نشان از هوش و استعداد سالور در ساخت این ژانر از سینما است که به حق در این امر موفق بوده است .

سامان سالور

در آخر باید گفته شود چند کیلو خرما برای مراسم تدفین نمونه ای خوب برای نشان دادن یک اثر فاخر سینمائی(البته در ایران) است که علاوه بر داشتن آیتم های هنری و فکری بر دل مخاطب عام نیز می نشیند و این خود حسن بزرگی برای یک فیلم است چرا که در سینما کنونی ایران فیلم ها یا آنقدر هنری اند که از جامعه به دور می مانند و یا آنقدر تجاری اند که شعور مخاطب را به سخره می گیرند .

منصور فروزش

 


نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

 

آگهي مدرسة آرتيستي سينما

 مدرسة آرتيستي سينما واقع درخيابان علاءالدوله از روز 26 فروردين مطابق 15 آوريل بتوسط معلمين ومعلمه هاي متخصص افتتاح خواهد شد وجهت خواتين كلاس مخصوص دائر است داوطلبين مي توانند هر روزه از ساعت 3بعداز ظهر تا 8 خودرا به دفتر مدرسه معرفي نمايند.

 اوگانيانس اولين شخصي در ايران است كه به فكر ساخت فيلم هاي داستاني مي افتد آن زمان كه فيلم هاي صامت مرسوم بوده است وي به ساخت فيلم صامت «آبي و رابي» مي پردازد كه اولين فيلم بلند صامت تاريخ سينماي ايران است . وي قبل از ساخت اين فيلم به فكر افتتاح يك مدرسه آرتيستي در ايران مي افتد كه تا 3 دوره ادامه داشته است و حاصل دوره اول آن فيلم آبي و رابي بوده است و حاصل دوره دوم آن فيلم حاجي آقا آكتور سينماست اما به دلايل مختلف عاقبت اين موسسه به تعطيلي مي انجامد . اطلاعيه اي كه در بالا مي بينيد اولين اطلاعيه اولين موسسه آموزش سينما در ايران است كه در سال 1309 انتشار يافته است .

اوگانيانس

اوگانيانس مهاجري ارمني روسي بوده است كه در سال 1279 در عشق آباد متولد شده بود و تحصيلاتش را در رشته سينما در هنرستان سينمايي مسكو به اتمام رسانده بود و در سال 1308 وارد ايران شده بود . وي كه سال هاي زيادي را در ايران به ترويج سينما پرداخت و تلاش هاي زيادي نيز نمود و اتفاقات مهمي را براي سينماي ايران رقم زد در سال 1317 ايران را به مقصد هندوستان ترك مي گويد به اميد ادامه دادن فعاليت هاي سينمايي و سپس در سال 1326 مجددا به ايران باز مي گردد و در سال 1330 اسلام مي آورد و نام رضا مژده را براي خود بر ميگزيند .

آبي و رابي

وي با اينكه ايراني نبوده است اما بيشترين خدمت را در ابتدا به سينماي ايران مي نمايد . در آن سالها كه اغلب سينماها فيلمهاي كشورهاي خارجي را به نمايش مي گذاشتند اوگانيانس وارد عرصه مي گردد و با ابتدائي ترين و كمترين امكانات ، اصولي ترين روش را بر مي گزيند يعني در ابتداي امر به تربيت افراد در زمينه سينما مي پردازد و سپس با استفاده از همين افراد دست به ساخت فيلم هاي كاملا ايراني مي زند . اما در آن زمان از فعاليت هاي وي تقديري به عمل نمي آيد و روحيه ناسيوناليست ايراني در آن زمان به جلوگيري از فعاليت هاي وي مي پردازد و در اغلب نشريات و مجلات بدون توجه به شرايط ساخت فيلم هاي وي از وي به بدترين شكل انتقاد مي گردد گرچه ايراني بودن فيلم مورد توجه همگان قرار مي گيرد اما قطعا ايراني نبودن اوگانيانس نيز دقيقا در نقدها به فيلم هاي وي دخيل بوده است  . اين شرايط به وضوح در نقدهايي كه در نشريات و روزنامه هاي مختلف در خصوص فيلم آبي و رابي منتشر مي كرده اند قابل ملاحظه است . در فيلم دوم وي يعني حاجي آقا آكتور سينما باز هم اوگانيانس از شاگردان تربيت شده موسسه خويش بهره مي جويد اما در اين فيلم بخت با وي يار نيست زيرا اكران عمومي اولين فيلم ناطق ايراني يعني دختر لر شكستي عظيم را به وي تحميل مي نمايد . دختر لر فيلمي است كه در يك كمپاني هندي ساخته مي گردد اما داستان در خصوص قبيله اي از لرهاي ايران است .

حاجي آقا آكتور سينما

 

فيلمشناخت :

1-    آبي و رابي ( 1309)

2-    حاجي آقا آكتور سينما (1312)

 

 مطالب درج شده در این پست برداشتی آزاد از کتاب تاریخ سینمای ایران نوشته جمال امید است

در روز هاي آينده حتما در اين خصوص مطالب بيشتري قرار خواهم داد


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

دیدن بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران

بارون به شدت می بارید سرها توی یقه لباسها فرو رفته بود . چشمامونو تنگ کرده بودیم که قطره های بارون که با سرعت در انتظار رسیدن به زمین هستن به چشممون برخورد نکنن . صدای رعد و برق و صدای ماشینها هرکدوم برای خودشون به اندازه کافی به مغزمون فشار می آوردن . یکمی اونطرف تر یک زن که پشت ۲۰۶ قرمز نشسته بود از ماشین پیاده شد و به سمت پیکانی رفت که از سر و روش می اومد که مسافر کش باشه یک پیرمرد هم پشت ماشین نشسته بود با چندتا مسافر زن با عصبانیت اومد جلوی ماشینش ایستاد و شروع کرد به داد و بیداد نور چراغ پیرمردو انگار ساخته بودن برای نور پردازی چهره حاج خانوم فضا عین فیلمای نوآر دهه ۶۰ فرانسه شده بود چون مغازه ها آروم آروم داشتن تعطیل میشدن و نور خیابون خیلی کم شده بود . منتظر بودم اون زنه یک کلت از جیبش در بیاره و ... تق ... اما پیرمرد آروم نشسته بود و می خندید و همه فهمیده بودن که انگار زنیکه یکم قاطی داره ... همه این صحنه ها رو داشتم میدیدم به خودم اومدم دیدم کف کلم شده عین رودخونه ... موهائی که صبح با کلی ژل و اطو تونسته بودم درستشون کنم انگار ۱۰ سال بود شونه نشدن ....   . چتر هم که همراهمون نبود نمی دونستیم توی این هوای سرد و بارونی باید چیکار کنیم . بدترین وضعیت این بود که مغازه ها هم تعطیل شده بودن . اگر مغازه ها باز بودن می تونستی به بهانه قیمت کردن یک پیرهن ۱۰ دقیقه در امان باشی . فقط چندتا رستوران باز بود که مطمئن بودم که وارد شدن به اونها به معنای از دست دادن نون و پنیر و هندونه شب. بارون تند تر می شد و سکوت بود که توی جمع ما حاکم شده بود . لباسهامون خیس شده بود اما هنوز جای امیدواری بود آخه  صبح که از خواب پا میشی نمی دونی چی بپوشی آخه ممکنه که بارون نیاد و هوا اونقدر گرم بشه که همه مردم بهت بخندن و شاید هم بارون بیاد . خلاصه ۵۰ - ۵۰ احتمال یه سری اتفاق هست و تو هستی که این وسط مرددی . اگر بخوام شدت این تردید رو موقع پوشیدن لباس براتون مثال بزنم دقیقا مثل تصمیم گیری توی انتخاباته که هر احتمالی ممکنه ...  .  خلاصه داشتیم میرفتیم که بارون خیلی شدید تر شد و هیچ راهی نبود که زود خودمون رو به یک سر پناه برسونیم که شاید از خیس شدن لباسهای نو نوار عیدمون جلوگیری کنیم . داشتیم هممون فکر می کردیم که رسیدیم به یک درب شیشه ای بزرگ که دو طرفش دو تا سوراخ کوچیک بود و هرکی دم این سوراخها میرسید می گفت آقا دو تا بلیط . با دوستان نگاهی به هم انداختیم و سریع هرکدوم به سمت یکی از سوراخها رفتیم و گفتیم آقا یدونه بلیط و رفتیم تو ...

بارون قطع شده ... قدم میزنیم ... برخلاف عهدی که با خودم کرده بودم فیلم مزخرفی که میگن بهترین فیلم تاریخ سینماست رو دیدم ...

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پاتال و دائی من

بار اول که سینما رفتم به خاطر فیلم پاتال بود . داییم قول داده بود ببرتم سینما و فیلم پاتال رو نشونم بده یادم میاد خودش خیلی علاقه به فیلم و داشت و مرتب به سینما میرفت و از فیلم صحبت می کرد خلاصه بعد از چندین هفته که مدام ازش می پرسیدم دائی چی شد و اون جواب سر بالا میداد بالاخره منو با خودش برد سینما یادمه خیلی سینما شلوغ بود و من برام سوال بود که این همه میگن سینما سینما .... اصلا سینما یعنی چی . من دارم کجا می رم . دم درب چون یک مقدار شلوغ بود دائی منو بغل کرد و با فشاری که از طریق من به جمعیت وارد می کرد خودشو به جلوی صف رسوند و یک بلیط خرید ازش پرسیدم دائی چرا یه دونه از اینا خریدی گفت :  چون تو کوچولوئی و بلیط نمی خوای من که کلی بهم برخورده بود نگاهمو بر گردوندم و گفتم بگو نمی خوام پول بدم . خلاصه ذهن من هنوز درگیر این بود من چرا بلیط ندارم و کفری از اینکه همه دائی دارن و ما هم دائی داریم . رفتیم داخل سالن نشستیم و من فکر میکردم به همون سالن میگن سینما نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می کردم و به لواشکها و نوشابه هائی که توی ویترینه بوفه سینما بود از دائی خواهش کردم که واسم از این خوراکی ها بگیر که اون قبول نکرد و من مدام تکرار می کردم و اون قبول نمیکرد که منم ساکت شدم ....و به این فکر فرو رفتم که چرا این همه زحمت کشیدیم و اومدیم اینجا نشستیم . توی همین فکرها بودم که نگهبان سینما که خودش رئیس اونجا هم بود داد زد : مجردها بالا خانواده پائین . دائی منو بغل کرد و از پله ها شروع کرد به بالا رفتن برای من سوال شده بود خب من و دائی با هم یک خانواده هستیم پس چرا باید بالا بشینیم . چون حوصله حرفای دائی و تفایی که بعد از گفتن ۹۸ درصد حروف الفبا از دهنش پرت می شد رو نداشتم سعی میکردم که در این مورد از دائی سوالی نپرسم .

به بالا رسیدیم و به یک درب تخته ای بزرگ که یک حجم بزرگی از تاریکی رو محافظت می کرد ... تا این صحنه رو دیدم دلم شروع کرد به لرزیدن و غروری که مانع از ابراز ترسم از اون فضا به دائی می شد . وارد شدیم کنار دائی نشسته بودم و دستش رو محکم گرفته بودم توی تاریکی . فیلم شروع شد . موسیقی اول فیلم باعث شد که یکم از ترسم کم بشه وسطای فیلم بود که من نشسته بودم و با اشتیاق کامل فیلم رو میدیدم یک دفعه شخصیت اصلی داستان که یک عروسک زشت بود در یک پلان بی سر و صدا با یک صدای فریاد و به سرعت وارد قاب شد و من یک لحظه احساس کردم که این عروسکه افتاده توی بغلم و داد و فریاد بود که به راه کردم و عین بختک زده ها نمی دونستم چه کار کنم . دائی سریع منو بغل کرد و از سینما برد بیرون و منو آروم کرد ناگفته نمامد که شاید ۱ کیلو تف به خورد من داد و من برای اینکه تف پراکنی ایشون ادامه پیدا نکنه خودم ساکت نشون دادم . دائی عصبانی شده بود از اینکه من مزاحم فیلم دیدن اون شدم و شروع کرد سرم داد و فریاد زدن . و یک پس گردنی محکم به سرم کوبید و من دوباره گریم گرفت . گریه من آروم نمیشد دائی یواش یواش ترسیده بود چون اگه به مامانم میگفتم که دائی منو زده دائی تیکه پاره میشد . و من هم مدام روی این قضیه دست می ذاشتم که دائی به مامانم میگم .

دائی از ترس خودش رفت و ۱ نوشابه شیشه ای و یک لواشک برام خرید و وانمود می کرد که اینها رو نه به عنوان رشوه بلکه به عنوان جایزه برای من به دلیل پسر خوبی بودن خریده است  و منو ساکت کرد البته نصف نوشابه رو خودش خورد و ما به سمت خانه رفتیم و هیچ کس نفهمید که من امروز ترسیدم و هیچ کس هم نفهمید که دائی امروز منو کتک زده ...

این داستان اولین باری بود که من به سینما رفتم .


نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
»
»
» اعلام اسامی فیلم‌های سه بخش از جشنواره‌ فیلم كوتاه تهران
» به کثیفی جند الله ، به خشونت ترور
» سکوت
» اكران جهاني فيلم‌ها به ارتقاي جايگاه ايران اسلامي كمك مي‌كند(خبر فارس)
» یک خبر از من و "میلیونر زاغه نشین ، هم خدا و هم خرما"
» گمشو جواب سلام است ...
» عکس پشت صحنه فیلم کوتاه دور از من نزدیک تو
» صندلي هاي سينما را عوض كنيد .
» چند کیلو خرما برای مراسم تدفین
» "دور از من نزدیک تو"
» استاد . آبگوشت . اکپرسیونیسم و اسپرسو
» بیدار شو پدر . نامت بوی خون قربانی میدهد ...
» پسوندی از جنس دلار و پیشوندی به نام هزار ...
» صندلی های روبرو ...
» لباس های رنگی...
» شروع سينما در ايران
» چراغ هایی که چشمک می زنند ...
» اخوان ثالث . آب مرغ و من
» "دیدن بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران" و "پاتال و دائی من"
» نوشته ای روی پاکت سیگار
» جاده
» نوروز
» چند عکس
» چند عکس
» خبر
»
»
» چند عکس

birahe

منصور فروزش

birahe

http://birahe.blogfa.com

درباره سینما

درباره سینما

درباره سینما

منصور فروزش
فیلمساز
داور دانشجوئی 26امین جشنواره بین المللی فیلم فجر
-------
مناسبت ها :
بیست و ششمین جشنواره فیلم کوتاه تهران

شايد هم درباره خودم

درباره سینما

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog