
داشتم با سرعت ۸۰ در جاده هایی که ما را به سوی جنوب ایران هدایت می کرد می رفتم و مدام نگاهم به جاده بود و به افرادی که سالهای گذشته از این جاده ها گذشته اند و اصلا به فکر این نبوده اند که این زمین تا کنون بدرقه کننده افراد زیادی بوده اند و آدمهای زیادی را به مقصد رسانیده اند به هر دلیل . مدام می رفتم و بازهم در فکر های قبلی غوطه ور بودم آدم ها ی زیادی در کنار جاده چادر زده بودند و یا روی پارچه ای به گذران اوقات مشغول بودند ابنها را وقتی دیدم که نگاهم را از روی جاده برداشتم و به اطرف چشمم را چرخاندم که نزدیک بود تصادف کنیم . شاید هرکدام ( حتما ) برای خودشان دنیایی هستند هرکدام به فکر گذشته و آینده اند و به اطرافیانشان نیز به چشم انسانهایی نگاه می کنند که هستند تا ملزومات زندگی آنها را فراهم کنند خیلی سخت است شاید اگر به آنها بگوئی که دیگران هم به تو همینگونه نگاه می کنند . عقربه کیلومتر شمار از روی ۸۰ پائین تر می آمد چون چند لحظه قبل از آن تابلوی - پمپ بنزین ۵۰۰ متر - را دیده بودم آرام از جاده جدا شدم انگار منتظر بود تا برگردم و دوباره در ابن مسیر حرکت کنم که دیدم ماشینی با سرعت ۸۰ از جاده گذشت ...
به جاده نگاه می کنم به گذشته که گذشته است و به آینده ای که نیامده است و به اطرافیانم که آمده اند تا ملزومات بودن مرا فراهم کنند ... عقربه کیلومتر شمار روی ۸۰ ایستاده و رادیو که میخواند :
نرم نرمک میرسد اینک بهار ... خوش به حال روزگار
نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


