دیدن بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران
بارون به شدت می بارید سرها توی یقه لباسها فرو رفته بود . چشمامونو تنگ کرده بودیم که قطره های بارون که با سرعت در انتظار رسیدن به زمین هستن به چشممون برخورد نکنن . صدای رعد و برق و صدای ماشینها هرکدوم برای خودشون به اندازه کافی به مغزمون فشار می آوردن . یکمی اونطرف تر یک زن که پشت ۲۰۶ قرمز نشسته بود از ماشین پیاده شد و به سمت پیکانی رفت که از سر و روش می اومد که مسافر کش باشه یک پیرمرد هم پشت ماشین نشسته بود با چندتا مسافر زن با عصبانیت اومد جلوی ماشینش ایستاد و شروع کرد به داد و بیداد نور چراغ پیرمردو انگار ساخته بودن برای نور پردازی چهره حاج خانوم فضا عین فیلمای نوآر دهه ۶۰ فرانسه شده بود چون مغازه ها آروم آروم داشتن تعطیل میشدن و نور خیابون خیلی کم شده بود . منتظر بودم اون زنه یک کلت از جیبش در بیاره و ... تق ... اما پیرمرد آروم نشسته بود و می خندید و همه فهمیده بودن که انگار زنیکه یکم قاطی داره ... همه این صحنه ها رو داشتم میدیدم به خودم اومدم دیدم کف کلم شده عین رودخونه ... موهائی که صبح با کلی ژل و اطو تونسته بودم درستشون کنم انگار ۱۰ سال بود شونه نشدن .... . چتر هم که همراهمون نبود نمی دونستیم توی این هوای سرد و بارونی باید چیکار کنیم . بدترین وضعیت این بود که مغازه ها هم تعطیل شده بودن . اگر مغازه ها باز بودن می تونستی به بهانه قیمت کردن یک پیرهن ۱۰ دقیقه در امان باشی . فقط چندتا رستوران باز بود که مطمئن بودم که وارد شدن به اونها به معنای از دست دادن نون و پنیر و هندونه شب. بارون تند تر می شد و سکوت بود که توی جمع ما حاکم شده بود . لباسهامون خیس شده بود اما هنوز جای امیدواری بود آخه صبح که از خواب پا میشی نمی دونی چی بپوشی آخه ممکنه که بارون نیاد و هوا اونقدر گرم بشه که همه مردم بهت بخندن و شاید هم بارون بیاد . خلاصه ۵۰ - ۵۰ احتمال یه سری اتفاق هست و تو هستی که این وسط مرددی . اگر بخوام شدت این تردید رو موقع پوشیدن لباس براتون مثال بزنم دقیقا مثل تصمیم گیری توی انتخاباته که هر احتمالی ممکنه ... . خلاصه داشتیم میرفتیم که بارون خیلی شدید تر شد و هیچ راهی نبود که زود خودمون رو به یک سر پناه برسونیم که شاید از خیس شدن لباسهای نو نوار عیدمون جلوگیری کنیم . داشتیم هممون فکر می کردیم که رسیدیم به یک درب شیشه ای بزرگ که دو طرفش دو تا سوراخ کوچیک بود و هرکی دم این سوراخها میرسید می گفت آقا دو تا بلیط . با دوستان نگاهی به هم انداختیم و سریع هرکدوم به سمت یکی از سوراخها رفتیم و گفتیم آقا یدونه بلیط و رفتیم تو ...
بارون قطع شده ... قدم میزنیم ... برخلاف عهدی که با خودم کرده بودم فیلم مزخرفی که میگن بهترین فیلم تاریخ سینماست رو دیدم ...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پاتال و دائی من
بار اول که سینما رفتم به خاطر فیلم پاتال بود . داییم قول داده بود ببرتم سینما و فیلم پاتال رو نشونم بده یادم میاد خودش خیلی علاقه به فیلم و داشت و مرتب به سینما میرفت و از فیلم صحبت می کرد خلاصه بعد از چندین هفته که مدام ازش می پرسیدم دائی چی شد و اون جواب سر بالا میداد بالاخره منو با خودش برد سینما یادمه خیلی سینما شلوغ بود و من برام سوال بود که این همه میگن سینما سینما .... اصلا سینما یعنی چی . من دارم کجا می رم . دم درب چون یک مقدار شلوغ بود دائی منو بغل کرد و با فشاری که از طریق من به جمعیت وارد می کرد خودشو به جلوی صف رسوند و یک بلیط خرید ازش پرسیدم دائی چرا یه دونه از اینا خریدی گفت : چون تو کوچولوئی و بلیط نمی خوای من که کلی بهم برخورده بود نگاهمو بر گردوندم و گفتم بگو نمی خوام پول بدم . خلاصه ذهن من هنوز درگیر این بود من چرا بلیط ندارم و کفری از اینکه همه دائی دارن و ما هم دائی داریم . رفتیم داخل سالن نشستیم و من فکر میکردم به همون سالن میگن سینما نشسته بودم و به در و دیوار نگاه می کردم و به لواشکها و نوشابه هائی که توی ویترینه بوفه سینما بود از دائی خواهش کردم که واسم از این خوراکی ها بگیر که اون قبول نکرد و من مدام تکرار می کردم و اون قبول نمیکرد که منم ساکت شدم ....و به این فکر فرو رفتم که چرا این همه زحمت کشیدیم و اومدیم اینجا نشستیم . توی همین فکرها بودم که نگهبان سینما که خودش رئیس اونجا هم بود داد زد : مجردها بالا خانواده پائین . دائی منو بغل کرد و از پله ها شروع کرد به بالا رفتن برای من سوال شده بود خب من و دائی با هم یک خانواده هستیم پس چرا باید بالا بشینیم . چون حوصله حرفای دائی و تفایی که بعد از گفتن ۹۸ درصد حروف الفبا از دهنش پرت می شد رو نداشتم سعی میکردم که در این مورد از دائی سوالی نپرسم .
به بالا رسیدیم و به یک درب تخته ای بزرگ که یک حجم بزرگی از تاریکی رو محافظت می کرد ... تا این صحنه رو دیدم دلم شروع کرد به لرزیدن و غروری که مانع از ابراز ترسم از اون فضا به دائی می شد . وارد شدیم کنار دائی نشسته بودم و دستش رو محکم گرفته بودم توی تاریکی . فیلم شروع شد . موسیقی اول فیلم باعث شد که یکم از ترسم کم بشه وسطای فیلم بود که من نشسته بودم و با اشتیاق کامل فیلم رو میدیدم یک دفعه شخصیت اصلی داستان که یک عروسک زشت بود در یک پلان بی سر و صدا با یک صدای فریاد و به سرعت وارد قاب شد و من یک لحظه احساس کردم که این عروسکه افتاده توی بغلم و داد و فریاد بود که به راه کردم و عین بختک زده ها نمی دونستم چه کار کنم . دائی سریع منو بغل کرد و از سینما برد بیرون و منو آروم کرد ناگفته نمامد که شاید ۱ کیلو تف به خورد من داد و من برای اینکه تف پراکنی ایشون ادامه پیدا نکنه خودم ساکت نشون دادم . دائی عصبانی شده بود از اینکه من مزاحم فیلم دیدن اون شدم و شروع کرد سرم داد و فریاد زدن . و یک پس گردنی محکم به سرم کوبید و من دوباره گریم گرفت . گریه من آروم نمیشد دائی یواش یواش ترسیده بود چون اگه به مامانم میگفتم که دائی منو زده دائی تیکه پاره میشد . و من هم مدام روی این قضیه دست می ذاشتم که دائی به مامانم میگم .
دائی از ترس خودش رفت و ۱ نوشابه شیشه ای و یک لواشک برام خرید و وانمود می کرد که اینها رو نه به عنوان رشوه بلکه به عنوان جایزه برای من به دلیل پسر خوبی بودن خریده است و منو ساکت کرد البته نصف نوشابه رو خودش خورد و ما به سمت خانه رفتیم و هیچ کس نفهمید که من امروز ترسیدم و هیچ کس هم نفهمید که دائی امروز منو کتک زده ...
این داستان اولین باری بود که من به سینما رفتم .
نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


