
در تنگی و شلوغی جمعیت آدمها هرکدام به فکر کاری بودند و من هم به فکر خرید یک لباس خوش رنگ بودم تا به کلکسیون لباس های داخل کمدم یکی اظافه کنم . در این فکر بودم که آبی بهتر است یا بنفش و یا حتی نارنجی این رنگها دیگر برای من تکراری شده اند . در این فکرها بودم و قدم میزدم . سرم پائین بود چون دختران و زنان زیادی از کنار من می گذشتند و ترجیح می دادم به جای نگاه کردن به این موجودات هیستریک به فکر در مورد لباس انتخابی ام بپردازم
روی زمین لیوان های یکبار مصرف له شده توجم را جلب کرد . فکر کردم که در این نزدیکی شاید نذری می دهند . در این فکر ها بودم جلوتر رسیدم دیدم زنی میانسال به همراه کودک ۵-۶ ساله اش روی زمین نشسته است و سطلی جلوی خود گذاشته و چند لیوان یکبار مصرف که هرکدام منتظر له شدن زیر پای آدمهایی بودند که از روی پیاده روی همیشه شلوغ می گذشتند . زن با یک تکه مقوا داشت پسرش را باد می زد به نظر می رسید پسر گرمش شده است . همه سرمایه زن همین چند لیوان و سطل بود و شربتی که از فرو رفتن ملاقه قبلی در خود در تلاطم بود . سرم را پایین انداختم و در دلم به حال زن گریه می کردم . دوست داشتم که به ظاهر هم گریه کنم اما اشکم نمی آمد . به راهم ادامه می دادم اما چهره زن و کودکش مدام جلوی چشمم می آمد . خیابان شلوغ و شلوغ تر می شد و صدای اذان بلندتر . دود ماشین ها و فریادها هم به سرعت فضای خالی دور و برم را پر می کرد . سرم را برگرداندم و زن را دوباره روی زمین دیدم که نشسته است و یک مادر با پسرش گرما را از بدنشان با خوردن یک لیوان شربت خارج می کنند .
به راهم ادامه دادم سرم را بلند کردم همینطور که به لباسهای رنگارنگ داخل قفسه لباس فروش نگاه می کردم به زنی که شربت برای پسرش خرید بود فحش می دادم چون می دانستم که وجود آدمهای مرفهی مثل آن زن باعث پیدایش فقر برای آن یکی زن می شود .
با مغازه دار چانه نزدم پول را به او دادم به سمت خانه به راه افتادم و شب لباس های جدیدم را می پوشیدم و خانواده ام که حالا دورم جمع شده اند از قشنگی لباس های خرید امروزم میگفتند و من اصلا به آن زن که پسرش را با تکه مقوائی باد می زد و شربت می فروخت فکر نمی کردم . نمازم را که خواندم به رخت خواب رفتم و شب را آرام خوابیدم چون دوباره رنگی جدید به هزار رنگ لباس های داخل کمد من اظافه شده است . نمی دانم کی خوابم برده بود چون آخرین فکر دیروز من تصمیم برای رنگ لباس بعدی بود که می خواستم تا هفته دیگر به بازار بروم و آنرا بخرم .
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


