
یادم می آید روزهای کودکی ام که هیچ نبودم جز بازیگری برای به بازی درآوردن اسباب بازی هایی که حالا دیگر برایشان تره هم خورد نمی کنم .
یادم می آید کودکی ام که به شوق رفتن در کوچه و بازی با توپ پلاستیکی ۱۰ تومانی که برای خریدنش پول ها جمع می کردیم منتظر رفتن پدر ساعت ها منتظر می ماندم و در رویایم با توپ چهل تیکه سیاه و سفید گل ها می زدم ...
این را هم هیچ وقت یادم نمی رود همیشه پدر می گفت حواست باشد دشمن شادم نکنی ...
این روز های موهایم سپید شده نه از فرط پیری که از خنده دشمنانی که بر گور پدر به من می خندند و شادی می کنند ... انگار چهل عروسی را به چله نشسته اند ...
آه پدر .... پدر ... بیدار شو ... پدر خوبم ... بردن نامت بوی خون قربانی می دهد ... نگاه کن و ببین که دشمنان شادند و دشنام می دهند خاکی را که هنوز وقت درو کردنش نرسیده است ...
تنها مانده ام با نگاههایی که زیر لب می خندند...
بوی خون را به خوبی استشمام می کنم ...
نمی خواهم دلم را به بودن عکس سیاه و سفیدت خوش کنم که روبان سیاه کنار آن خاک گرفته است ...
راستی پدر دیگر عکست روی طاقچه نیست ... گذاشتمش توی انباری کنار آن همه کتاب هایی که برایم به امید آن می خواندی که دشمن شادت نکنم ...
برای حرف هایت تره هم خورد نمیکنم ...
با خنده این کار را میکنم ...
آخر چهل عروسی را چله نشسته ام ....
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |


