تبليغاتX
درباره سینما
درباره سینما
شايد هم درباره خودم
درباره وبلاگ
منصور فروزش
فیلمساز
داور دانشجوئی 26امین جشنواره بین المللی فیلم فجر
-------

منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پروفايل منصور فروزش
پست الکترونيک
موضوعات مطالب
علمی
درباره خودم
درباره سینما
عکس
خبر
آرشيو مطالب
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
هفته اوّل مرداد 1384
هفته چهارم تیر 1384
پيوندهاي روزانه
بیراهه
پيوندها
ديدنت / مهدي مريزاد
امیر قادری
دکتر فرخ باور
يادداشت هاي دورشهر / جعفر مرتضوي
سینماوتلویزیون / علیرضا نجف زاده
پادشاه دل / محمد فراهاني
آوا / مهري ابراهيمي
شايد يه خاطره
صحنه پيوسته به جاست / هادي شيخ
بغضگاه / احمد بهمني
ترانه سوزي / علي عرب
زائر باراني / عليرضا شفيعي (پسر خاله)
هنر ملی / گوهر مرید
نمی دانم ها / مهدی غلامی
عابر پیاده / سید علی مجد
سلام آقای مرگ / سعید اکبرزاده
شب هزار و یکم / جعفر مرتضوی
محسن سوهانی / فیلمساز
پایگاه خبری فیلم کوتاه
جشنواره فیلم رویش
موسسه فیلمسازی موج نو پگاه
حوزه هنری
باشگاه هنرمندان جوان
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
سینما فردا
سینما روز
خانه هنرمندان ایران
خانه سینمای ایران










امكانات
بی اختیار دستم را جلو بردم و گفتم سلام ..... چشمانش را که زیر پلکهایش قایم کرده بود آرام بیرون آورد و نگاهی به من انداخت و عینک قدیمی اش را که گوشه اش تاب برداشته بود را از روی چشمانش برداشت و با طمانینه خاصی که نشان از آرامشی قلبی داشت گفت : گمشو ... یک لحظه جا خوردم بی اختیار از او دور شدم و به سر کوچه رفتم وقتی سر کوچه رسیدم سرم را برگرداندم و دوباره نگاهی به تن نهیفش انداختم می خواستم بازگردم و از او معذرت خواهی کنم اما شاید دیگر دیر شده بود شاید بار اول احترام نگاه داشته بود و به من فحشی نداده بود اما مطمئنا این بار به من چند تا فحش آبدار حواله می کرد . به راه خود ادامه دادم از خیابان رد شدم و سوار ماشین نارنجی رنگ شدم و به سمت ایستگاه راه آهن که فعلا هدفم بود به راه افتادم .

از سر کوچه ایستگاه صدای بوق قطار به گوش می رسید . از تاکسی که پیاده شدم وارد ایستگاه شدم آدم هایی را دیدم که از قطار پیاده می شوند و آدم هایی هم که به قطار سوار می شوند بعضی هم نشسته اند زل زده اند به این ها .  من هم اینجا هستم و به همه آنها زل زده ام بی آنکه کارهای آنها برایم اهمیتی داشته باشد . از کنار قطار عبور کردم به من چه که این آدمها چه می کنند یا اینکه به من چه که این آدمها از کجا آمده اند یا می خواهند به کجا بروند . همهمه ای ایستگاه را برداشته بود از پشت سرم صدایی آمد : آهای جوون . برنگشتم سرعتم را بیشتر کردم نمی خواستم این خبر بد را به خودم بدهم که منظور صدا از جوون من هستم . دوباره صدا به گوش رسید : آهای جوون کمکم می کنی ؟؟ توی دلم گفتم : دنیا برعکس شده به اونی که می خوای کمک کنی حالتو میگیره اینم از این . سرم را برگرداندم و گفتم بله . دیدم پیرزنی که شاید وزنش بیشتر از 20 کیلو نبود روی زمین نشسته بود و با چشمهای گود افتاده اش که نشانی از عشوه های دوران جوانی نداشت به من زل زده بود و می خندید . یک دفعه دهانش را باز کرد و گفت : .... هرچه می گفت صدایش را نمی شنیدم چون قطار در حال حرکت کردن بود و این را من الان متوجه شده بودم . جلوتر رفتم گفتم : مادر جان نمی شنوم بگو دوباره . پیرزن گفت : کمکم می کنی اینارو ببرم دم در ایستگاه آخ خدا خیرت بده . این را گفت و از جایش بلند شد توی دلم گفتم عمو من که هنوز قبول نکردم اما کار از کار گذشته بود پیرزن داشت چادرش را هم که از کف ایستگاه خاکی شده بود می تکاند . با نگاهی که نشانه ای نه از رضایت در خود می دید و نه از نارضایتی ، ساکش را برداشتم و جلو جلو رفتم ، داشتم به عکس العمل پیرمردی فکر می کردم که صبح داخل کوچه مان دیده بودمش . خیلی ناراحت بودم و مدام به او فکر می کردم پیرمرد ... استغفرالله نمی ذارن آدم یه روزش بدون فحش بگذرونه آخه پیری مگه مریضی اینجوری جواب آدمو می دی ؟؟؟  توی همین فکرها بودم که صدای فریاد یک پیرزن را شنیدم برگشتم دیدم پیرزن دارد فریاد می زند دزد ..دزد... دستپاچه شده بودم  سریع پیشش برگشتم و گفتم مادر جان چه شده چرا داد می زنی ؟؟؟ در همین حین چند نفر از ماموران ایستگاه بیرون آمدند و جویای احوال شدند خدا رو شکر به خیر گذشت چون هم مامورها آشنا بودند و هم پیرزن فهمید چه اشتباهی کرده پیرزن بیچاره فکر کرده بود می خواهم وسایلش را بدزدم ماموران سالن که می دانستند توی پست برق ایستگاه کار میکنم کمکم کردند تا از این وضع خارج شوم اتفاقا پیرمردی هم آنجا نشسته بود فکر کنم او رو  یه جائی دیدم چهره اش خیلی برایم آشناست البته مهم هم نیست هر روز اینجا آدمهای زیادی در رفت و آمد هستند .

ساعت 12 شب رو رد کرده بود و من خسته و کوفته از اون همه سیم کشی و کابل کشی آرام آرام داشتم به سمت در ایستگاه میرفتم تا به خونه برم ، توی خیابون دستم رو جلوی یک ماشین بلند کردم و گفتم دربست .

وقتی به خونه رسیدم از شدت خستگی ناخودآگاه به خواب رفتم و تمام خاطرات امروز رو از یاد بردم انگار سالهاست که خوابم و به امید فردا که از خواب بیدار بشم و به ایستگاه برم امیدوارم که دوباره مشکل جدیدی برای من پیش نیاد . ایستگاه جای عجیبیه آدمها از همه جا به آنجا میان و از اونجا به هرجا که دوست داشته باشن می رن .واقعا دنیای عجیبیه .....

صبح مثل هر روز از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه که متشکل بود از پنیر و نون سنگک نیمه خشک شده لباس ها مو پوشیدمو از در خونه خارج شدم وسطای کوچه که رسیدم دیدم پیرمردی روی سکوی جلوی در یک خونه نشسته و یک زنبیل پر از نون و یک ساک جلوش روی زمینه ، جلو رفتم و سلام کردم سرش پائین بود و چشماش پشت پلک هاش که چند تا خال روی اونها رشد کرده بود پنهان شده بود قیافش خیلی برام آشنا بود انگار یه جائی دیده بودمش سرش را که بلند کرد گفتم ببخشید پدر جان می خوایید کمکتون کنم عینکش قبل از همه اعضای صورتش جواب رو به من داد آروم لب هاشو باز کرد پشت نگاهش آرامش خاصی قرار داشت . نگاه تیزی به من کرد و گفت : گمشو . سرم رو پائین انداختم و نفهمیدم چرا منو اینطور خطاب کرد اما هرچه که بود برام عجیب بود از اون که دور می شدم فکر کردم که شاید پیرمرد رو توی ایستگاه دیده باشم یا شاید اون منو توی ایستگاه دیده باشه به هر حال اینم از روزیه امروز ما ...


نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» اکران فیلم و خبر جدید
» اکران دو فیلم کوتاه در دانشگاه تهران
»
»
»
» اعلام اسامی فیلم‌های سه بخش از جشنواره‌ فیلم كوتاه تهران
» به کثیفی جند الله ، به خشونت ترور
» سکوت
» اكران جهاني فيلم‌ها به ارتقاي جايگاه ايران اسلامي كمك مي‌كند(خبر فارس)
» یک خبر از من و "میلیونر زاغه نشین ، هم خدا و هم خرما"
» گمشو جواب سلام است ...
» عکس پشت صحنه فیلم کوتاه دور از من نزدیک تو
» صندلي هاي سينما را عوض كنيد .
» چند کیلو خرما برای مراسم تدفین
» "دور از من نزدیک تو"
» استاد . آبگوشت . اکپرسیونیسم و اسپرسو
» بیدار شو پدر . نامت بوی خون قربانی میدهد ...
» پسوندی از جنس دلار و پیشوندی به نام هزار ...
» صندلی های روبرو ...
» لباس های رنگی...
» شروع سينما در ايران
» چراغ هایی که چشمک می زنند ...
» اخوان ثالث . آب مرغ و من
» "دیدن بهترین فیلم تاریخ سینمای ایران" و "پاتال و دائی من"
» نوشته ای روی پاکت سیگار
» جاده
» نوروز
» چند عکس
» چند عکس
» خبر

birahe

منصور فروزش

birahe

http://birahe.blogfa.com

درباره سینما

درباره سینما - گمشو جواب سلام است ...

درباره سینما

منصور فروزش
فیلمساز
داور دانشجوئی 26امین جشنواره بین المللی فیلم فجر
-------

شايد هم درباره خودم

درباره سینما

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog