از سر کوچه ایستگاه صدای بوق قطار به گوش می رسید . از تاکسی که پیاده شدم وارد ایستگاه شدم آدم هایی را دیدم که از قطار پیاده می شوند و آدم هایی هم که به قطار سوار می شوند بعضی هم نشسته اند زل زده اند به این ها . من هم اینجا هستم و به همه آنها زل زده ام بی آنکه کارهای آنها برایم اهمیتی داشته باشد . از کنار قطار عبور کردم به من چه که این آدمها چه می کنند یا اینکه به من چه که این آدمها از کجا آمده اند یا می خواهند به کجا بروند . همهمه ای ایستگاه را برداشته بود از پشت سرم صدایی آمد : آهای جوون . برنگشتم سرعتم را بیشتر کردم نمی خواستم این خبر بد را به خودم بدهم که منظور صدا از جوون من هستم . دوباره صدا به گوش رسید : آهای جوون کمکم می کنی ؟؟ توی دلم گفتم : دنیا برعکس شده به اونی که می خوای کمک کنی حالتو میگیره اینم از این . سرم را برگرداندم و گفتم بله . دیدم پیرزنی که شاید وزنش بیشتر از 20 کیلو نبود روی زمین نشسته بود و با چشمهای گود افتاده اش که نشانی از عشوه های دوران جوانی نداشت به من زل زده بود و می خندید . یک دفعه دهانش را باز کرد و گفت : .... هرچه می گفت صدایش را نمی شنیدم چون قطار در حال حرکت کردن بود و این را من الان متوجه شده بودم . جلوتر رفتم گفتم : مادر جان نمی شنوم بگو دوباره . پیرزن گفت : کمکم می کنی اینارو ببرم دم در ایستگاه آخ خدا خیرت بده . این را گفت و از جایش بلند شد توی دلم گفتم عمو من که هنوز قبول نکردم اما کار از کار گذشته بود پیرزن داشت چادرش را هم که از کف ایستگاه خاکی شده بود می تکاند . با نگاهی که نشانه ای نه از رضایت در خود می دید و نه از نارضایتی ، ساکش را برداشتم و جلو جلو رفتم ، داشتم به عکس العمل پیرمردی فکر می کردم که صبح داخل کوچه مان دیده بودمش . خیلی ناراحت بودم و مدام به او فکر می کردم پیرمرد ... استغفرالله نمی ذارن آدم یه روزش بدون فحش بگذرونه آخه پیری مگه مریضی اینجوری جواب آدمو می دی ؟؟؟ توی همین فکرها بودم که صدای فریاد یک پیرزن را شنیدم برگشتم دیدم پیرزن دارد فریاد می زند دزد ..دزد... دستپاچه شده بودم سریع پیشش برگشتم و گفتم مادر جان چه شده چرا داد می زنی ؟؟؟ در همین حین چند نفر از ماموران ایستگاه بیرون آمدند و جویای احوال شدند خدا رو شکر به خیر گذشت چون هم مامورها آشنا بودند و هم پیرزن فهمید چه اشتباهی کرده پیرزن بیچاره فکر کرده بود می خواهم وسایلش را بدزدم ماموران سالن که می دانستند توی پست برق ایستگاه کار میکنم کمکم کردند تا از این وضع خارج شوم اتفاقا پیرمردی هم آنجا نشسته بود فکر کنم او رو یه جائی دیدم چهره اش خیلی برایم آشناست البته مهم هم نیست هر روز اینجا آدمهای زیادی در رفت و آمد هستند .
ساعت 12 شب رو رد کرده بود و من خسته و کوفته از اون همه سیم کشی و کابل کشی آرام آرام داشتم به سمت در ایستگاه میرفتم تا به خونه برم ، توی خیابون دستم رو جلوی یک ماشین بلند کردم و گفتم دربست .
وقتی به خونه رسیدم از شدت خستگی ناخودآگاه به خواب رفتم و تمام خاطرات امروز رو از یاد بردم انگار سالهاست که خوابم و به امید فردا که از خواب بیدار بشم و به ایستگاه برم امیدوارم که دوباره مشکل جدیدی برای من پیش نیاد . ایستگاه جای عجیبیه آدمها از همه جا به آنجا میان و از اونجا به هرجا که دوست داشته باشن می رن .واقعا دنیای عجیبیه .....
صبح مثل هر روز از خواب بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه که متشکل بود از پنیر و نون سنگک نیمه خشک شده لباس ها مو پوشیدمو از در خونه خارج شدم وسطای کوچه که رسیدم دیدم پیرمردی روی سکوی جلوی در یک خونه نشسته و یک زنبیل پر از نون و یک ساک جلوش روی زمینه ، جلو رفتم و سلام کردم سرش پائین بود و چشماش پشت پلک هاش که چند تا خال روی اونها رشد کرده بود پنهان شده بود قیافش خیلی برام آشنا بود انگار یه جائی دیده بودمش سرش را که بلند کرد گفتم ببخشید پدر جان می خوایید کمکتون کنم عینکش قبل از همه اعضای صورتش جواب رو به من داد آروم لب هاشو باز کرد پشت نگاهش آرامش خاصی قرار داشت . نگاه تیزی به من کرد و گفت : گمشو . سرم رو پائین انداختم و نفهمیدم چرا منو اینطور خطاب کرد اما هرچه که بود برام عجیب بود از اون که دور می شدم فکر کردم که شاید پیرمرد رو توی ایستگاه دیده باشم یا شاید اون منو توی ایستگاه دیده باشه به هر حال اینم از روزیه امروز ما ...
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط منصور فروزش | لينك ثابت |

